رمان بلاکشان فراق

sebe

New member
تازه وارد
#1
.نگار کافه دار کافه شه...روحیش لطیفه...زندگیشم لطیف و آرومه... کاملا نرمال...نامزد,خونواده و دوستاش همیشه کنارشن...اما خبر از دست دادن یکی از این عزیزاش طوفان می شه تو زندگیش...لطافت و آرامش از زندگیش کوچ می کنن...نگار باید بلند شه و دوباره خودشو بسازه...اما سوال اینجاست,چطوری؟؟
آخرین کتاب را هم داخل قفسه ی کتابخانه نارنج گذاشت و از روی صندلی چوبی اتاقش برخاست؛کش و قوسی به بدن کوفته اش داد.آخر از دست او دیوانه می شد,نمی دانست کی او می خواهد دست از بچه بازی بکشد و همانند یک انسان بالغ رفتار کند.گوشی اش را از روی میز مطالعه ای که چندی پیش از انبوه کتاب ها خلاصش کرده بود,برداشت و به آشپزخانه رفت.
مادرش تمامی میوه های شسته شده را روی کانتر گذاشته و در حال خشک‌ کردنشان بود.بوسه ای روی گونه اش کاشت و یکی از سیب های سبزی را که داخل و سبد میوه بود برداشت.
_کلاس نداری تو؟
با لاقیدی شانه بالا انداخت-نه
-پس بیا اینارو پاک کن بزار تو سبد تا یه سر برم انتشاراتی کتابه رو تحویل بدم.
گاز دیگری به سیب ترش مزه‌‌‌‌‌‌ ی تو دستش زد
-من از صبح تا حالا دارم اتاقای بالا رو مرتب میکنم,میدونم اگه وایسم تو آشپزخونه اینجا رو هم مجبور می کنی تمیز کنم؛پس بده نارنج آشپزخونه رو...من‌ می رم کافه.
مادرش غر زد-تو و نوید کارتون شده که بیستوچهاری سر اون کافه باشین...اصلا هم نمی شه تو خونه پیداتون کرد...من اگه مادرتونم دم عید اونجا رو تخته می کنم!
-تو عشق مایی!
-برو تا نزدم کبودت کنم...واسم زبونم می ریزه!
با سرخوشی هسته ی سیب را داخل سطل زباله ریخت و از آشپزخانه خارج شد...از کلید آویز کنار در سوییچش را برداشت و با صدای نسبتا بلندی داد زد-من رفتم,خداحافظ
بدون منتظر جوابی شدن از در خارج شد و روی پله ها کالج مشکی اش را به پا کرد...از حیاط بیرون رفت,در را بست و به سمت پراید هاچ بک مشکی اش که آنطرف خیابان بود پا تند کرد.
ماشین را روشن کرد و به سمت کافه راند...پشت چراغ قرمز بود که صدای گوشی اش بلند شد,اسم فارا روی اسکرین گوشی که رو ی داشبورد بود؛چشمک می زد...وصل کرد
-بله فارا؟
-سلامت کو؟
-سلام!امر؟
-هیچی زنگیدم ببینم کجایی که بریم صفاسیتی...
-صدبار گفتم درست صحبت کن...زنگیدم چیه؟!
-خیله خوب توام...دبیر ادبیات نشو برا من,کجایی؟
چراغ سبز شد,دنده را جا انداخت و ماشین به حرکت در آمد...
-تو راه کافه...
-خب باشه,اگه وقت شد فرید که سفارشا رو آورد منم میام اون ور...
-عالیه...کار دیگه ای؟
-نه قربانت,بای
-خداحافظ
چند دقیقه بعد روبه روی کافه پارک کرد,در عقب را باز کرد کوله پشتی مشکی رنگ‌ و کتاب های جدیدی را که از انتشارات گرفته بود برداشت...
چشمان قهوه اش روی تابلوی سر در کافه میخ شد,که با رنگ نقره ای نوشته به پس زمینه ی مشکی اش می آمد..."کافه کتاب نقش نگار"
عاشق کافه اش بود,به خصوص تابلواش که اعلام می کرد کاملا متعلق به اوست...وارد کافه که شد زنگوله ی بالای در حضورش را اعلام کرد,این زنگوله هدیه ی فرید بود.می گفت:اینجوری دیگه خواب از سر نوید می پره!
چقدر آن روز برایش خاطره انگیز بود...همان روز آفتابی اردیبهشت ماه که عطر گل های رز مشامش را پر کرده بود...همان روزی که کافه اش را افتتاح کرد و به آرزویش رسید...همان روزی که او را برای اولین بار دید.
مغزش از به یاد آوردن آن روز دستور لبخند را به لبانش داد...
به سمت پیشخوان رفت,برای مشتری های همیشگی آن جا سری تکان داد و انبوه کتاب ها و کیفش را روی آن گذاشت,آرش در حال طرح زدن روی لاته بود,ولی نمی توانست نوید را پیدا کند...
پرسید-نوید کو؟
آرش سلام کرد-رفته شیرینی ها رو بگیره از فرید...
باز سلام کردن یادش رفته بود-فارا که گفت فرید خودش میاد!
-اینشو دیگه نمیدونم...
سپس ماگ لاته را روی تخته چوب مخصوص کافه گذاشت و به طرف میز شماره سه رفت...آن تخته چوب ایده ی انحصاری خودش به جای سینی بود,چوب بلوط مربعی شکل سی در سی...
دوباره کتاب ها را برداشت و به سمت قفسه ی کتاب رفت...با صبر و حوصله تک به تک کتاب ها را روی قفسه های گرد شکل می گذاشت,صدای زنگوله ی در بلند شد و پشت بندش صدای خنده های نوید و فرید...
کارش تمام شده بود,بلند شد و مانتوی آبی اش را مرتب کرد و به طرفشان رفت.
-به...فریدخان,چه عجب پات به اینجا باز شد!
باز سلام یادش رفت!
-سلام,وروجک خانوم...تو که سلامتو قورت می دی بایدم توقع داشته باشم بهم تیکه بندازی...
نوید پا در میانی کرد-خوبه حالا دیگه,شما دو تا باز به هم رسیدین کل کل کنین...اونجا بشینین تا کافی بیارم براتون...راستی کتاب جدید آوردی؟
-آره همون انتها چیدمشون...
با فرید روی میز شماره پنج نشست,به چشمان مشکی اش زل زد
-فارا کو؟
-رفت مزون نارنج!
-من آخرش اون دوتا رو می کشم,حالا ببین!از صبح تا حالا دارم اتاق‌ خانومو جمع می کنم که بره مزون پیش دوستای احمقش!
-حالا فارا شد احمق؟!
کمی سرخ شد-در کل گفتم,اصلا فارا هم احمقه!یه هفته ست نیومده بیمارستان!چه غلطی می کنه این خواهرت فرید؟!
آمدن نوید مانع از جواب دادن او شد...قهوه ها را روی میز گذاشت...رو به نگار گفت-فکر کنم مامان خونه به اون بزرگی رو بهت تمیز کرده باشه,اینطور نیست؟
-نصف بقیشو دیگه در رفتم!ببین این نارنج اصلا اومد خونه کمکم کنه!رفته چپیده تو مزونش تکونم نمی خوره ماشاا...
میان صحبت هایشان قهوه اش را نوشید و با عذرخواهی از فرید به خاطر تنها گذاشتنش به آشپزخانه رفت...کمی وسایل ها را بالا پایین کرد,لیست مایحتاج هفته را نوشت,شیرینی ها را درون ظرف ها گذاشت...
آب پاش به دست از کافه خارج و مشغول آبیاری گل های رز محبوبش شد...در همان گیر و دار بوی عطر تلخ و سردی مشام سرکشش را به بازی گرفت.
-نگار؟
با سرعت برگشت,طوری که از آب پاش توی دستش کمی آب به او پاشید.
-سلام!
او تنها کسی بود که نگار سلام کردن به او را فراموش نمی کرد!
تمام وجودش چشم شده بود و او را می کاوید...با خود فکر کرد چقدر ته ریش به او می آید...
جلو آمد و موهای سرکش قهوه ای نگار را داخل شال سفیدش فرو برد.
گفت-باز که موهاتو انداختی بیرون نگارم!
عاشق میم ماکیتی بود که فرهان همیشه به آخر اسمش می چسباند...
-کی برگشتی؟
-یه چند ساعتی می شه...تعارفم نمی کنی بیام تو؟
هول زده در را با شتاب باز کرد که زنگوله به صدا درآمد و چند نفری به سمت در برگشتند...فرهان به در اشاره کرد
-اول شما
نگار داخل شد و منتظر فرهان کنار در ایستاد...دست راستش را روی گودی کمر نگار گذاشت و به جلو هدایتش کرد.
به طرف میز شماره ی چهار رفتند...همان میزی که از آن روز آفتابی اردیبهشت به نام آنها بود...
فرهان سویچ و کیف پولش را روی میز گذاشت و به چشمان او زل زد.نگار متقاعبا همین کار را کرد که صدای نوید خلوتشان را بهم زد...
-به...آقا فرهان!بالاخره از ماموریت برگشتی به حمد خدا!خوب خواهرما رو هم از یاد بردی!
بلند شد و نوید را مردانه بغل کرد.
-شمام به ما تیکه بنداز آقا نوید...بتازون,بتازون که نوبت مام میشه!
-خوشم باشه,داری تو روز روشن اونم جلو خواهرم منو تهدید می کنی؟والا که بی شرمی!
نگار اعتراض کرد-نویـــد!
با خنده دستهایش را بالا برد-باشه بابا شوهر زلیل بدبخت!من میرم,ولی این زندگی نیست که با این داری!
فرهان دستش را داخل موی نوید فرو برد و آن را به هم ریخت-این به درخت می گن آقای با ادب!
-والا تو دست کم از چنار نداری!
و قبل از این که نگار سرش جیغ بزند به طرف آشپزخانه دوید...
نگار دستش را جلوی صورتش گرفت و قهقه زد...فرهان خیره ی نگار به خندیدنش نگاه می کرد,نگار انگار که فهمیده باشد از شدت خندیدنش کاست‌‌ و وقتی فهمید به او نگاه می کند گونه هایش قرمز شد و ساکت سرش را پایین انداخت...فرهان لبخندی زد و دستانش را چانه اش برد و سر نگار را بلند کرد...
-خانوم من چقد خجالتی شده!
-ا...فرهان نکن معذب می شم من.
-خانوم‌ خودمی دوس دارم اذیتت کنم!
 
Top