عشق واسه بچه هاس

asalnmati

New member
تازه وارد
#1
نام رمان:عشق واسه بچه هاس
نویسنده:asal nmati
خلاصه...
داستان رمان درمورد دختری به نام عسله كه 17سالشه...
عسل دختر سرزنده و شادیه و همینطور از پسرا متنفره ...مامانش روانشناسه و باباش صاحب بزرگترین نمایشگاه ماشین كرجه...
زندگی روی رواله تا اینكه...
 
آخرین ویرایش:

asalnmati

New member
تازه وارد
#2
اههه این دیگه چیه،؟؟؟
-وجی:فكر كنم اهنگ پلنگ صورتیه...
-اره منم فكر میكنم گوشیم باشه...
وجی:وللش بابا گوشیه دیگه خوابو بچسب
-اره وجی جون وللش...هركی باشه اخرش خسته میشه...
میخواستم بخوابم اما مگه میشه؟؟مگه اون بیشوعوری كه پشت خطه میزاره؟؟؟
با بیحالی بلندشدم و عین میمون پریدم رو گوشی و جوابیدم:
-هااا؟؟؟
-هستی:الوووو
-بلووووو
-هستی:هووووودختره ی ایكبیری
-ایكبیری خودتی روانی...واسه چی كله ی صبح زنگیدی منو بیدار كردی؟
-شاسگول خانوم اولا ساعت 1:00 ظهره دوما مثلا قرار بود امروز بیای باهم تزئینات تولدمو انجام بدیم
-گمشو بابااا منو از خواب نازم بیدار كردی كه این چرندیاتو تحویلم بدی؟؟؟؟تولدت تو
رو سرت خراب شه ایشالاه...
-هستی:عسل عین دیروز نپیچونیا...تا نیم ساعت دیگه اینجا باش
-........
-هستی:عسل كجایی؟؟؟
اون داشت واسه خودش ور میزد ولی من فقط نگاهم به سوسكی بود كه دیروز گیرش اورده بودم و گذاشته بودمش تو قوطی...خوب میدونستم هستی چقدر از سوسك میترسه...با فكرای تو سرم لبخند شیطانی اومد رو لبم...
هستی دیگه داشت ازونور خودشو تیكه تیكه میكرد
-هستی:عسل؟ مردی؟
-نه دیگه زرتو زدی گمشو كارای مهمتر از تو دارم. بای.
بعدشم سریع قطع كردم تا با صدای جیغ جیغ خانوم كر نشم...
باهمون لبخند خبیث پریدم تو دستشویی...
خب خب خب...بزارید درمورد خودم بگم...من دخملی جیگر هستم با موهای بلند كه تا گودی كمرم میرسه و لخته،ابروهایی كه خدادادی برداشته شده و رنگش قهوه ای خیلی روشنه...همه میگن ابروهام بوره اما خودم میگم ابروهام قهوه ای روشنه،چشمای متوسط و كشیده كه اونم قهوه ای روشنه،بینی قلمی،لبای متوسط صورتی،پوست سفید و صورت گرد،هیكلمم كه لاغرم...به قول مامی اسكلت برقی...قدمم 176 ناقابل، جیگری هستم واسه خودم...مامیم روانشناسه و دَدیم نمایشگاه ماشین داره...وضع مالیمونم كه الان یكی از سرمایه دارای كرج حساب میشیم...خونمونم تو عظیمیه كرجه...مامیم فیكس 40 سالشه و ددیم 42 سالشه...منم كه 17 سالمه...
این مشنگیم كه زنگیده بود (هستی خره) دوستمه... ما اكیپمون سه نفرس...من، هستی،و شادی...هرسه تامونم مثل همیم....امسال میخوایم كنكور بدیم و داریم مثل هاپو درس میخونیم...من یه سال جهشی خوندم اما هستی و شادی چون فامیلن به وسیله بابای شادی كه رئیس اموزش پرورشه و پارتی داره یه سال زودتر میتونن كنكور بدن....عین كوالا از دستشویی پریدم بیرون...تا كمر رفتم تو كمد....اممممم حالا چی بپوشم؟؟؟
-وجی:گونی سیب زمینی
-منتظر نظر تو بودم
چون پاییز بود و هواهم سرد...،تصمیم گرفتم یه چیز گرم بپوشم...زیاد از مانتو و این چرت و پرتا خوشم نمیاد برای همین یه لباس گرم كه مشكیه و روش با سفید انگلیسی نوشته و استیناش تا نوك انگشتام میرسه و بلندیشم تا دو وحب بالای زانومه پوشیدم و كلاهشم كه از پشت بهش وصله رو كشیدم رو سرم و دیگه شال سرم نكردم...یه جین مشكی پاره پاره به همراه نیم بوت چرم مشكیم پوشیدم...از پنجره اتاق دستمو كردم بیرون...نه انگار زیادی سرده به شلوارم نگاه كردم...اگر بااین شلواره برم بیرون در عرض دو دقیقه موش اب كشیده میشم...برگشتم سمت كمد...یه شلوار چرم مشكی تنگ كشیدم بیرون و پوشیدم...رفتم جلو اینه...یه خط چشم و رژ صورتی زدم و موهامو فرق وسط باز كردم و دوتا دسته ازشون و از چپ و راست كلاه لباسم ریختم بیرون....اوفففف عجب چیزی شد...كیف زنجیری چرم مشكیمو هم برداشتم و به همراه گوشی و سوییچ از اتاق زدم بیرون...شهین خانوم تو اشپزخونه بود...زنی 46 ساله بود و برام حكم مادر و داشت...خیلی مهربون بود...رفتم و از پشت بغلش كردم و همزمان گفتم:
-پخخخخخخ
بدبخت بیچاره یه متر پرید هوا....برگشت سمتم و دستشو گذاشت رو قلبش...
-تویی مادر؟ چرا اینطوری میای سكته كردم...
گونشو بوسیدم و گفتم:
-معذرت، معذرت
بعدشم سریع از خونه زدم بیرون....
وارد باغ شدم و چشمم به بی ام و مشكیم افتاد...امسال انقدر گفتم من ماشین میخوام كه بابام اخر تسلیم شد و با كمك دوستش كه تو راهنمایی،رانندگی بود تونست گواهینامه جعلی واسم بگیره
سوار شدم و برای حاج محمد(باغبونمون) سر تكون دادم...در و باریموت باز كردم و رفتم بیرون....باند صاب رو ماشینم بسته بودم واسه همین تا ضبط و روشن كردم موزیك پلی شدو با صدای خیلی بلندی تو كوچه پیچید...شانس اوردم شیشه ها پایین بود وگرنه باصدای اهنگ خورد میشد...
موزیك (این شهر) از گروه(wontons) (خیلی خیلی موزیك قشنگیه توصیه میكنم گوش بدید،وگرنه از كفتون رفته)

ما به این شهر نور دادیم...
از دل و از جون دادیم...
واسه اینه دوستمون دارین...نورانی...(2بار)
شهر من یه شهر رویایی...هر وَرِش هرشب یه غویایی...توش ناب ترین مرد دنیایی...نه بلكه خدایی...
تو این شهر هرچی منطقه بشكن...
ستاره های بالا سرت...
سوراخای كف بهشتن...



دیگه بقیشو نمینویسم خودتون برید بگوشید...خیلی اهنگ قشنگیه...صداش فوقعالاده بلند بود...هركی از كنارم رد میشد

گوشاشو میگرفت...
الهی...
رسیدم جلو در خونه هستی اینا...مامان و بابای هستی خره رفته بودن تركیه صفا سیتی...اینم اینجا تولد گرفته بود...زنگ و زدم...در با صدای تیكی باز شد...پریدم تو خونه...
-عسل:سلام سلام...منم منم مادرتون...غذا اوردم براتون...
تا اسم غذا اومد شادی ریسمون تو دستشو ول كرد و هستیم به روش سامورایی از رو چهارپایه پرید پایین و مثل قحطی زده های افریقا دوییدن سمت من...منم از ترس خورده شدن توسط این دوتا پا به فرار گذاشتم...خلاصه كه اخرشم منو گرفتن و بعدازینكه فهمیدن غذایی دركار نیست عین هاپو افتادن روم و یه كتك مفصل نوش جان كردم...منم كه مظلوم...
-وجی:اره جون خودت، من كه میدونم از عذاب وجدان كاری كه میخوای بكنی هیچی بهشون نمیگی...
-شاید...
خلاصه كه تا ساعت 4:00 عین چی ازمون كار كشید این هستی خره...حالا وقتش بود...یه لبخند شیطانی زدم و با هستی و شادی كه دوتا رو چهارپایه بودنو بادقت كار میكردن نگاه كردم...رفتم و خیلی با احتیاط سوسكای خوشگلمو اوردم...یكیشو گذاشتم رو پای شادی و منتظر و ذوق زده دستامو زدم زیر چونمو نگاه كردم...سوسكه از پای شادی بالا رفت و رسید رو دستش...حالا وقتش بود...
-عسل:جیغغغغغغغ سوسك سوسك
شادی تا چشمش به سوسكه افتاد جیغ بنفشی كشید و هی دور خودش میچرخید...
خب...حالا نوبت هستی خانومه...سوسك دومیو گذاشتم رو پای هستی...
-عسل: جیغغغغغغغغغغغ هستییییی پات
هستی سرشو اورد پایین و با دیدن سوسكه چهارتا سكته رو رد كرد...بیچاره هستی نمیدونست شادیو ساكت كنه یا خودش جیغ بكشه... سوسكه رفت رو گونه ی هستی و شادی كه این صحنه رو دید دستشو برد بالا و باتمام قُوا زد تو صورت هستی...هستیم عین ببر زخمی رفت جلو و با شادی گلاویز شد...منم خیلی خونسرد داشتم فیلم میگرفتم...سوسكه دوباره اومد رو سینه هستیو شادی ایندفعه زد تو سینه هستی كه باعث شد هستی با نشیمنگاه مبارك رو زمین سقوط كنه...هستی از لای دندوناش غرید...
-هستی:منو میزنی؟؟؟
و بعداز این حرفش اروم اروم از چهارپایه بالارفت ...
شادی:نه...نه هستی...
هستی نزاشت حرف بزنه و با یه اردنگی شادیو پرت كرد پایین...
منم همونطوری كه فیلم میگرفتم پهن شده بودم...
چند دقیقه بهمدیگه نگاه كردن و یهو عین برق گرفته ها برگشتن سمت من
-هستی و شادی: میكشیمتتتتت
منم كه دیدم هوا پسه و لو رفتم پا به فرار گذاشتم...
اخرشم با پیشنهاد شام قبول كردن دست از سرم بردارن...
اون دوتا منگول رفتن بالا لباس عوض كنن(اینم بگم كه شادی این چند وقتی كه مامی و ددی نیستن اومده پیش هستی بمونه تا هستی تنها نباشه)
منم گوشیمو دراوردم و رفتم اینستا...
تازه ساعت شیش بود...قرار بود تا شب دور دور دور كنیم و شبم از جیب من شام كوفت كنن...
بالاخره تشریف اوردن...هستی دختری بود با چشم و ابروی مشكی خیلی ناز،پوست سفید،موهای بلند تا زیر باسنش كه مشكی و حالت دا ر بود،بینی عروسكی،و لبای قلوه ای صورتی،قدشم هم قد من بود تیپشم خلاصه میشد تو یه شلوار جین ابی تنگ،نیم بوت صورتی،یه لباس كپی لباس من فقط رنگش صورتی بود و روش نوشته های مشكی بود،كه كلاهشو مثل من سرش كرده بود و موهاشو ریخته بود بیرون...این لباسارو باهم خریدیم فقط رنگشون باهم فرق داشت...خب میرسیم به شادی...شادی دختریه با موهای فندقی كه تا كمرشه،پوست سفید،ابروهای قهوه ای،چشمای كشیده عسلی،بینی قلمی و لبای متوسط صورتی تیپشم خلاصه میشه تو یه نیم بوت سبز،شلوار جین یخی،لباسشم مثل مال من و هستی به رنگ سبز و نوشته های،مشكی موهاشم مدل مال ما بود ....
-هستی:خوشگل ندیدی؟
-چرا اونو كه هرروز تو اینه میبینم ولی منگولی مثل تو ندیدم...
-هستی:چون امشب میخوای بهم شام بدی باهات كاری ندارم...
دستمو به معنی برو بابا واسش تكون دادم و از خونه رفتم بیرون...اوناهم مثل جوجه دنبالم...سوار ماشین شدیم و من موزیك( بهزاد لیتو -خوبه همه چی)رو پلی كردم...
گاهی و من تنگ میشه دلم...تا زندگیم دوباره بات رنگ میشه یكم...
بی تو سخت میشه برم....
تو این شهر هرشب با سرگیجه وِِِلم...
تو بودی میگفتی همه چی خوبه...
پس بگو دعواها سرچی بوده؟
نمیخواد باشه با من دیوونه...
تو بازی خوبه میره بده میمونه....


هستی كنارم نشسته بود و شادیم ازصندلی عقب با ریتم اهنگ رو سر هستی ضرب گرفته بود...
منم با ریتم اهنگ خودمو تكون میدادم و هر از چند گاهی لگدی به پای هستی میزدم...
كه با صدای جیغ هستی هر دوتامون گرخیدیم...
به دستور شادی شیشه مربعی سقف و باز كردم و شادی كلشو كرد بیرون بلند بلند با اهنگ میخوند...من و هستیم میزدیم تو سر و كله همدیگه هركسی كه از كنارمون رد میشد سه ساعت با تعجب بهمون نگاه میكرد...صدای موزیكمون خیابون و تركونده بود...پشت چراغ قرمز بودیم...پسری كه تو ماشین بغلی بود كلشو اورد بیرون و خطاب به من و هستی كه میزدیم تو سر همدیگه و سر كارتون سیندرلا بحث میكردیم گفت:
-پسره:شما چرا مثل تام و جریئید؟
همین حرفش كافی بود تا دوباره ما از یقه همدیگه اویزون بشیم...
-هستی:من گربه ام
-نخیر من گربه ام تو موشی!
-هستی:تو موشی....
 
آخرین ویرایش:

asalnmati

New member
تازه وارد
#3
-من گربه اممممم
همینطوری موهای همدیگرو میكشیدیم و با جیغ جیغ بحث میكردیم....
پسره وقتی دید داریم همدیگرو میكشیم با چشمای گرد شده سری از روی تاسف تكون داد و گفت:
-خدا شفاء بده...
بعدشم گازشو گرفت و رفت...ماهم همینطوری به بحثمون ادامه دادیم تا اینكه شادی ازون بالا اومد و با پس گردنی ساكتمون كرد...
رسیدیم رستوران...یا همون پاتوق...اینجا پاتقمون بود...همیشه اینجا پلاس بودیم...
رستوران آسمان....كه تو میدون شهدای كرج بود......ماشین و قفل كردم و عین سه تا دالتونا وارد رستوران شدیم...همین كه وارد شدیم دیدیم سه تا پسر دارن میشینن جای همیشگیه ما...میزی كه گوشه ی رستوران بود همیشه جای ما بود ماهم واسه اینكه به همه جای رستوران دید داشت اونجا مینشستیم تا قشنگ فضولی كنیم..و الان اون سه تا داشتن جای ما مینشستن...یه نگاه بهم كردیم و استینامونو زدیم بالا و عین قحطی زده ها حمله كردیم بهشون...صندلیاشونو كشیدن بیرون كه بشینن كه ما توی كمتر از نیم ثانیه عین میمون درختی پریدیم رو صندلیا...بعدشم خیلی خونسرد به گفتمان(بحث و گیس و گیس كشی) پرداختیم...اون بد بختاهم ده دقیقه اول تو شوك بودن...فكر كنم به این فكر میكردن كه ما از كجا رو سرشون نازل شدیم...اما بعدازینكه از شوك خارج شدن مثل خیلی های دیگه به دعواها و جنگولك بازیه ما سری از روی تاسف تكون دادن و رفتن میز بغلی ما نشستن...
بحثمون با بچه ها سر سن پسر ترامپ بود...
كه اخرشم زدیم تو اینترنت و من پیروز شدم...پسرای میز بغلیم(همونایی كه جاشونو گرفتیم)وقتایی كه بحثمون خیلی بالا میگرفت بهمون چشم غره میرفتن...
ماهم صدامونو میبردیم بالاتر...هممون ساكت شده بودیم و به قیافه همدیگه نگاه میكردیم...گارسون كه پسر جوونی بود اومد سفارش بگیره...
هستی كه اعصابش از هممون قاطی تر بود توپید به یارو:
-هستی:اقا این چه وضعشه؟؟ما سه ساعته اومدیم اینجا منتظر شماییم چرا انقدر لفتش میدین؟
-گارسون:اخه انقدر باهم جر و بحث میكردین ترسیدم بیام سفارش بگیرم
-شادی :وا مگه میخواستیم بزنیمت
-گارسون:والا اون موقع ازتون بعید نبود
بااین حرف گارسون شلیك خنده های پسرا(میز دزدا) به هوا رفت...
نگاه وحشتناكی به پسرا انداختم كه بدبختا گرخیدن...من شاممو زود تر از همه تموم كردم و حوصلم سر رفته بود...هراز گاهی موهای اون دوتارو میكشیدم و اوناهم جیغشون به هوا میرفت(تعجب نكنید این مرضیه به نام مریضی روانی)
یكی ازون پسرا كه از همشون خوشگل تر بود گفت:
-پسر جیگره:عادت داری صدای بقیرو دربیاری؟ باید به دوستات بگم سر راهشون به یه تیمارستان معرفیت كنن...
قرمز شده بودم در حد چیییی!
این شلقم الان با من بود؟؟؟؟
بزار قهوه ایش كنم...
-عسل:تو عادت داری عین قاشق نشسته بپری وسط؟؟! اخه به تو چه؟
بیچاره قرمز شد...اخ اخ الهی دلم سوخت...یاخداااا نگاه كن داره رنگش روبه كبودی میره!
وجی:به درك! بزار بمیره...میخواست قاشق نشسته بازی درنیاره...
من: اینم حرفیه...

به پسر خوشگله كه حالا كبود شده بود نگاه كردم...موهای لخت قهوه ای روشن،ابروهایی به همون رنگ،چشمای متوسط سبز روشن،پوست سفید كه الان به لطف شخص شخیص بنده قرمز شده بود،بینی قلمی خوش تراش،لبای....
اوفففف لبارو بخورَ...
وجی:خفه شو عسل
منم كه مظلوم...ساكت شدم
لباش یه مدلی بود انگار غنچه بود...
صورتی صورتی...انگار رژ زده...
لبای قشنگی بود...
وجی:مبارك صاحبش
من:اوهوم، كوفت صاحبش بشه
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#4
به دوست بغل دستیش نگاه كردم...
صورت مردونه ای داشت...موهای كوتاه مشكی،پوست گندمی،چشم و ابرو مشكی،بینی سربالا،لبای معمولی...به شخص سوم نگاه كردم...اونم حالت صورتش مردونه بود،موهای قهوه ای سوخته ای داشت كه عین مال پسر جیگره دورشو زده بود و وسطشو بلند كرده بود و به سمت چپ متمایل كرده بود،موهاشون عین هم بود فقط مال پسر جیگره رنگش روشن تر بود،پوست گندمی،ابروهای متوسط و مردونه،چشمای قهوه ای سوخته، بینی مردونه، لبای متوسط...قداشونم بلند بود...خلاصه كه جیگری بودن واسه خودشون...اون پسر مشكیه به اونی كه قهوه ایش كرده بودم گفت:
-وللش ارتا دخترا ارزش ندارن
ععععع پس اسمش ارتاعه...ایششش از همین الان از اسم ارتا متنفر شدم...

-ارتا:اره مخصوصا كسایی كه تا دوتا پسر میبینن واسه جلب توجه میپرن بهم....

دیگه داشت از كله ی ما دود بلند میشد...ولی باید جوابشو میدادم...
ً
-عسل:اخه واسه سه تا كوالا كه كسی تا حالا جلب توجه نكرده كه ما دومیش باشیم...

خخخ حالا دیگه داشت از كله ی اونا اتیش بلند میشد...
ایندفعه پسر مشكیه پرید وسط:
-ارزش ندارین كه بخوایم باهاتون بحث كنیم...

-هستی:نه كه شما كوالاها ارزش دارین...
خخخخ ایندفعه سومیه(قهوه ای سوخته هه) پرید وسط:
ما كوالاهم كه باشیم ارزشمون از سه تا دختر بی خانواده كه هدفشون فقط تیغیدن جیب مردمه بهتریم...

چیییی؟؟؟ هه نگاه كنااا این جوجه تیغی اومده به ما میگه هدفمون تیغیدن جیب مردمه...بابای من خیلی سرشناس بود و همه كرج میشناختنش...بزرگترین نمایشگاه ماشین تو كل كرج نمایشگاه كاسپین بود كه اونم مال بابای من بود...
اگر میفهمیدن من دختر باربد تهرانی ام دیگه رسما دهنش بسته میشد...اما من نمیخواستم اونا بفهمن...
-شادی:میدونی داری به كی توهین میكنی؟؟؟ میدونی عسل دختر كیه؟ دخترِ...
نباید میزاشتم بفهمن...
-عسل:شادی تمومش كن...
-شادی:یعنی چی عسل؟ میدونی اگربابات بفهمه این بهت توهین كرده چیكار میكنه؟؟؟
غریدم...
-شادی تمومش كن لطفا!
-ارتا:هه! واسه چی میترسی؟؟بزار بگه ببینم دختر شاه پریونی؟
بعدشم بادوستای منگلش زدن زیر خنده...
منم كه اعصابم خط خطی،شده بود گفتم:
-هستی:اره دختر شاه پریونیم و شما؟؟ فكر كنم كارتون خواب باشین...
حالا این ما بودیم كه زده بودیم زیر خنده...ارتا انقدر قرمز شده بود میشد باهاش كارخونه رب درست كنی...
پسر قهوه ای سوختهه خطاب به شادی گفت:
-شما سه قلو هستین؟
ما سه تا چشمامون دیگه ازین گشادتر نمیشد...
-شادی: نه! چطور؟
-اخه...طرز لباس پوشیدنتون...
و بعد به لباسامون اشاره كرد...
-شادی: اهااا نه ما خواهر نیستیم اما پاش كه بیوفته ازخواهرم بهم نزدیكتریم....
همون لحظه گوشیم زنگید...
مامی بود،،،اسم مامی و "عشقم" سیو كرده بودم و فقط شادی میدونست كه الان مامانم زنگ زده...چون جلوی شادی سیوش كرده بودم...میز پسراهم طوری بود كه میتونستن اسم روی گوشیمو بخونن چون گوشیم روی میز بود و دید داشت...
هستی كه از قضیه خبر نداشت نطقشو باز كرد:
-هستی: كیه؟؟؟
-عسل:مگه نمیبینی؟! عشقم.
چشمای هستی و اون پسرا دیگه گشادتر ازین نمیشد...وااا مگه به من نمیخوره عشق داشته باشم؟فقط این وسط شادی خیلی ریلكس داشت نگاهم میكرد...
در برابر چشمای متعجب اون اوسكلا حواب دادم:
-جانم؟؟
-مامی:سلام عزیزم خوبی؟

-سلام عشق من،اره خوبم تو خوبی؟

(واسه جلب توجه اینجوری حرف نمیزدماا چون مامی روانشناسه از همون اولم میونم باهاش خوب بود وگرنه فكر اونا اصلا واسم ارزش نداره)

-مامی: اره گلم خوبم...راستش عسل جان من و بابات امشب خونه خالت دعوتیم...اگر نمیای خونه هستی اینا بمون...كه هم خیالم از تو راحت باشه هم هستی تنها نمیمونه...
(وای نهه...از خونه خاله اینا بدم میومد...یجورایی كسل كننده بود...واسه همین سریع گفتم):

-چشم رو تخم چشام...فعلا كاری نداری عزیزم؟

-نه گلم برو خدا به همراهت...

تلفنو قطع كردم...فكر كنم شادی قضیه رو به هستی گفته بود چون هستیم ریلكس شده بود اما پسرا دیگه داشت چشاشون میزد بیرون...
خخخخ حتما واسشون عجیبه كه دختری مثل من واسه دوست پسرش اونطوری خودشو لوس كنه...
ارتا كم كم تعجبش به پوزخند تبدیل شد...سوئیچ رو به بچه ها دادم و گفتم:
-شما برین تو ماشین منم الان میام...پسر قهوه ایه گفت:
همچین میگه ماشین انگار الان میخوان سوار بنز یا بی ام وِ بشن...!
بچه ها میخواستن جوابشو بدن اما من پوزخندی زدم و اشاره كردم كه برن تو ماشین...هه اقا ی نمیدونم چی چی نمیدونی كه همون بی ام وِ الان جلوی دره...
همزمان با من ارتاهم اومد كه حساب كنه...اما اون پسر مو سیاهه و مو قهوه ایه نمیزاشتن...اخرش ارتا داد زد:
-شروین و رادوین میرین تو ماشین یا نه؟
اها پس اسمشون شروین و رادوینه...
وجی:فقط یه سوال؟ كدومشون شروینه كدومشون رادوینه؟
-وجدان جان بهتره سوالایی كه جوابشونو نمیدونم و نپرسی...
پسر سیاهه برگشت سمت قهوه ایه و گفت:
-رادوین بیا بریم تا این كلمونو نكنده...
اخیششششش پس پسر مو سیاهه شروینه اون یكیم رادوین...این برج زهرمارم كه ارتا خَرَس...باور كنید اگر اسماشونو نمیفهمیدم شب خوابم نمیبرد...(یه همچین ادم فضولی هستم من)
كارت كشیدم و حساب كردم...ارتاهم پول نقد داد و همزمان بامن كارش تموم شد و اومد بیرون...خودش و دوستاش عین وزغ به من زل زده بودن كه ببینن من تو كدوم ماشین میشینم...
جلوی رستوران كلا یه پراید،بی ام وِ من،و یه جنسیس مشكی كه حدس میزدم مال ارتا و دوستاش باشه...ارتا با پوزخند نگاهم میكرد...چون شیشه های ماشینم دودی بود كسی بچه هارو نمیدید كه توی ماشین نشستن...هرچی به ماشین نزدیك تر میشدم پوزخند ارتا و دوستاشم بیشترداشت به بهت تبدیل میشد...
وقتی در ماشین و باز كردم و سوار
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#5
شدم دیگه چشماشون داشت از حدقه میزد بیرون...
روشن كردم و از جلو چشماشون رد شدم و گازشو گرفتم...ماشین اوناهم تو خیابون پشت ماشین ما بود... شیشه هارو دادم پایین كه با صدای اهنگ خورد نشه...ضبط و روشن كردم و موزیك (تی ام بكس-رسممونه) رو پلی كردم...
طبق معمول كل خیابون تركید...
شیشه ماشین پسراهم پایین بود...
نمیدونم چرا رقصم گرفته بود...
برگشتم سمت شادی و گفتم:
-شادی پایه دیوونه بازی هستی!؟
-چهارپایه ام...
-خب پس هستی میزنم بقل بیا بپر پشت فرمون...بابا گردنم خشك شد انقدر رانندگی كردم...
-هستی:چرا شادی نشینه؟
-شادی رانندگی بلد نیست...
زیاد با تی ام بكس حال نمیكردم برای همین موزیك خارجی به نام(com on com on) پلی كردم و زدم بقل...
هستی نشست و صدای اهنگ و تا ته زیاد كرد...
دیگه خیابون كه هیچی ماشین بدبختم داشت میتركید...
شیشه مربعی سقف و باز كردم و با شادی پریدم رو سقف و پاهامونو اویزون كردیم تو ماشین...من و شادی بالای سقف میرقصیدیم و میزدیم تو سر و كله همدیگه،هستیم اون پایین قر میداد....
یع لحظه از رو سقف دیدم كه ارتا داره از تو ماشینش نگام میكنه و از روی تاسف سر تكون میده...
بزار خودشو بكشه...به من چه؟
خلاصه كه با جیغ جیغای هستی رفتیم پایین و شادی به مامانش زنگید و گفت كه شب خونه نمیره و خونه هستیه...مامانشم اولش قبول نمیكرد ولی من و هستی باهاش صحبت كردیم و قبول كرد...
سر كوچه هستی اینا بودیم...
به هستی گفتم جلوی سوپری نگه داره و پریدم پایین و رفتم سوپری كلی ترشك و لواشك و چیپس و پفك و بستنی و ابمیوه و شیركاكائو و كیك و در اخر هم چهارتا پودر كیك گرفتم و حساب كردم و پریدم تو ماشین...تقریبا چهارتا پلاستیك پر پر خرید كرده بودم...تو گوشیمم یه فیلم امریكایی داشتم كه خیلی قشنگ بود...به بچه ها گفتم و اوناهم قبول كردن كه ببینیم...
پس فردا تولد هستی بود...باید فردا میرفتم با شادی یه چیزی واسش میخریدم...در گوش شادی گفتم و اونم گفت بعدا حرف میزنیم...
هستی توی پاركینگ خونشون پارك كرد و هممون عین وحشیا ریختیم پایین...
شیشه هارو دادم بالا و پنجره سقف و قفل كردم و دزدگیر و فعال كردم و در اخر ماشین قفل كردم و پریدیم تو اسانسور...

هستی دكمه طبقه 6 رو زد...اسانسور وایستاد و درش باز شد...مثل همیشه سه تایی به سمت در اسانسور حمله كردیم و اومدیم سه تایی بریم بیرون كه بین در اسانسور گیر كردیم...نه راه پس داشتیم نه راه پیش...اگر الان كسی از طبقات، دكمه اسانسورو میزد ما بین دراش له میشدیم...با حرص برگشتم به شادی كه بین من و هستی بود نگاه كردم و گفتم:
-برو عقب تا من و هستی ازاد بشیم...
-نمیتونم برم منم گیر كردم...
وسط جر و بحث بودیم كه یه پسر حدود 18-19 ساله از واحد روبرویی هستی اینا اومد بیرون و تا ما سه تارو تو اون وضعیت و درحال گیس و گیس كشی دید اول چشماش تا اخرین حد ممكن گشاد شد و بعد پقی زد زیر خنده...
ای رو اب بخندی...ای حلواتو خودم بپزم بجای اینكارا بیا امدادرسانی كن...جای برادری قیافشم بد نبود...
تو اون وضعیت بیشتر از جون خودم نگران جون خوراكیای توی دستم بودم...
-عسل: اقای محترم فكر نمیكنید بجای اینكه به ریش نداشته ما بخندید بیاید اینجا كمك كنید تا خوراكیام كتلت نشدن؟؟؟
پسره دوباره زد زیر خنده...فكر كنم به این بدبخت قرص توهم زا(x) دادن بیچاره تو اسمونا سیر میكنه...
پسره یدفعه جدی شد و اومد جلومون...
-پسره:چه كمكی از دستم بر میاد!؟
-عسل:باید شادی و هول بدید داخل اسانسور تا من و هستی ازاد شیم...
-پسره:شادی كیه؟
به شادی كه عین میرغضب داشت نگاش میكرد اشاره كردم...
-پسره: اها.! خب. شادی خانوم اماده اید؟
-عسل:اقای...
-پسره : امیر هستم.
-عسل: اها اقا امیر زیاد محكم هولش ندیااا خوراكیام له میشن...
شادی یه چشم غره اساسی بهم رفت كه شلوارمو خیس كردم...
-پسره با خنده: چشم چشم.شادی خانوم اماده اید؟
-عسل: عروس رفته گل بچینه!
دیگه میشد قشنگ رو كله شادی و هستی دود رو مشاهده كرد...
-شادی و هستی: ببنددد
خلاصه كه پسره همچین شادی رو هول داد كه شادی رفت چسبید به دیوار اسانسور...سه تایی از اسانسور اومدیم بیرون كه همون لحظه در اسانسور بسته شد...
-عسل: ممنونم اقا امیر اگر شما نبودید الان لای اون در كتلت شده بودیم...
-امیر:خواهش میكنم وظیفه بود...
بعداز خدافظی با امیر هستی كلید انداخت و رفتیم تو خونه...ساعت 12 بود...چراغارو روشن كردیم...
برگشتم سمت شادی و هستی و گفتم:
-من میرم خوراكیارو اماده كنم...
بعدشم فلشمو گرفتم سمت شادی:
-شادی توام تو این فاصله فیلم و پلی كن...هستی توام بی زحمت برو سه تا لباس خواب بیار...
از صبح این لباسا تنمه بخدا كپك زدم...
-هستی:من فقط به تو لباس خواب میدم. شادی چمدونش بالاس میتونه از لباسای خودش استفاده كنه...
-عسل: دیگه اونش به خودت و شادی مربوطه...
بعدشم رفتم اشپزخونه...
چندتا ظرف تو گود دراوردم...تو یكیش پفكارو خالی كردم، تو یكیش چیپس،تو یكیشم بیسگوییت شكلاتی ریختم...سه تا بشقاب دراوردم و تو هركدوم یه كیك،به همراه ابمیوه و شیر كاكائو با یه بسته الوچه گذاشتم...لواشكا و بقیه ی ترشیجات رو هم ریختم تو یه سینی...برای اینكه بتونم همرو بیارم تو سالن چهاربار رفتم اشپزخونه و برگشتم...هستی با دیدن خوراكیا سوتی زد و گفت:
-اووو چه كرده عسل خانوم...
-عسل: مزه نریز انقدر
-شادی: عسل راستی اون چهارتا پودر كیكو واسه چی خریده بودی؟
لبخندی شیطانی زدم:
-فردا قراره كیك درست كنیم...
هستی و شادی همزمان پریدن بالا حركات موزون انجام دادن...میدونستم این كولی بازیاشون واسه چیه...اولین باری كه كیك درست كردیم خیلی باحال شد و حال داد...اون موقع هم تو خونه تنها بودیم اما بااین تفاوت كه تو خونه ما بودیم...اونشب بیچاره هارو مجبور كردم تا ساعت 4:30 صبح اشپزخونرو كه به گند كشیده بودنو تمیز كنن...خودمم كمكشون كردم...اشپزخونه واسه این كثیف شده بود كه وسط كیك درست كردن ما بحثمون شد و هرچی تخم مرغ بود تو سر همدیگه شكستیم و ارد هارو هم خالی كردیم تو سر همدیگه...صحنه باحالی بود...هنوز عكسای اون لحظه رو دارم...نوك دماغامونو رُبی كردیم و عكس گرفتیم...شده بودیم عین دلقكا...با یاداوری اون روزا لبخندی رو لبهام اومد...لباس خوابی كه هستی واسم اورده بود یه لباس سفید بود كه تا زیر باسنم بود و اخرش به اندازه 2 سانت كش میخورد و زیر باسنم كیپ میشد...استین حلقه ای بود و روی سینش یه خرص پشمالو بود...
اونو با شلوار ست سفیدش كه خیلی لطیف بود پوشیدم...شده بودم عین بچه كوچولوهای دو ساله...هستیم همون لباس و با طرح خرگوشش كه مشكی بود پوشیده بود...شادیم یه نیم تنه نارنجی و شلوار گشاد نارنجی پوشیده بود...خندم گرفت...تیپش واقعا باحال بود...داشتم منفجر میشدم اما میدونستم اگر بخندم شادی خفم میكنه...فیلم و گذاشتیم...فیلم قشنگی بود...ژانرشم جنایی بود...ساعت حدودای 3:30 بود كه فیلمه رضایت داد مارو ول كنه و تموم بشه...فیلم و خاموش كردیم...
یه نگاه به هستی و شادی انداختم...داشتن با چشمای نیمه باز میرفتن سمت اتاق خواب...اما من همونشم نتونستم انجام بدم و همون اول كاری چشمام بسته شد و با دستام عین این كورا داشتم دن
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#6
بال راه میگشتم...اخرشم شادی اومد یه پس گردنی بهم زد و شوتم كرد تو اتاق هستی...ما كه تا یك دقیقه پیش كم مونده بود از زور خواب كف سالن پهن شیم با دیدن تخت چشمامون تا اخرین درجه گشاد شد و یورش بردیم سمت تخت و پریدیم روش...
-شادی: من رو تخت میخوابم...
-هستی:نخیر تخت منه من میخوابم...
-شادی: چه ربطی داره یه امشب برای منه
-هستی: نخیر گمشید پایین من رو تخت میخوابم...
-شادی: عععع خب من رو تخت خوابم نمی...
من كه تا اون موقع ساكت بودم پریدم وسط حرفش...
-عسل: اصلا دوتاتون گمشید پایین من میخوام رو تخت بخوابم...
بعدشم پرتشون كردم پایین...
اخرشم بعد یك ساعت دعوا و كتك كاری به این نتیجه رسیدیم كه هممون رو تخت بخوابیم...چون تخت هستی دونفره بود هممون جا میشدیم...
صبح با صدای دعوای شادی و هستی بیدار شدم...لای چشمامو باز كردم كه دیدم سر رفتن به دستشویی یقه همدیگرو دارن جر میدن...
به زور پاشدم و رفتم سمتشون...تا منو دیدن رنگشون پرید و به تته پته افتادن...خخخ اخه هروقت كسی از خواب بیدارم میكرد بلای بدی سرش میاوردم كه یه نمونشو دیروز مشاهده كردین(قضیه سوسكا) لبخندی زدم و بعدازینكه دوتا پس گردنی خوشگل نثارشون كردم،بالگد پرتشون كردم اونور و پریدم تو دستشویی...كلیم طول دادم...دیگه داشتن پاشنه در و از جا در میاوردن كه رفتم بیرون:
-هااا؟؟؟؟؟ چتونههه؟؟؟ میگم محكم تر بزنید اینطوری خورد نمیشه...
بعدشم بی توجه به اونا رفتم و گوشیمو برداشتم...اوه اوه 10 تا میسكال همشم از مامی بود...
یعنی چی شده؟؟
زنگیدم به مامی...
با بوق سوم جواب داد:
-مامی:جانم؟
-سلام مامی خوبی؟؟ بابا خوبه؟
-اره دخترم تو خوبی؟هستی و شادیو كه نكشتی؟؟هنوز زنده ان؟

خندم گرفته بود...
-بله متاسفانه زنده ان...مامی كاری داشتی زنگیده بودی؟؟؟

مامی یهو صداش یكم مضطرب شد اما سعی داشت اضطرابشو پنهان كنه...
-اره من و بابات باید درباره ی یه چیزی باهات صحبت كنیم...میتونی بیای خونه؟؟؟
واییی یعنی چی شده؟
-چی شده مامی؟؟؟حامله شدی؟؟؟من داداش یا ابجی نمیخواماااا باید سقطش كنی...میخواین بخاطر اون فسقلی منو از خونه بندازین بیرون؟؟؟باشه منم میرم كارتون خواب میشم،الاف میشم،معتاد میشم،توی جوب میخوا...
مامی با داد حرفمو قطع كرد:

-اَههههه بزار حرف بزنم دیگه...این چرت و پرتا چیه؟؟
بچه كجا بود؟؟؟
من كه خیالم راحت شده بود نفسی كشیدم و گفتم:
-پس چیه؟؟
-هیچی باید بیای اینجا...
-اها. باشه مامان من تا یه ساعت دیگه اونجام. بای.
تلفنو قطع كردم و برگشتم سمت بچه ها:

- باید قضیه كیک و موكول كنیم به یه روز دیگه...من باید برم خونه...

-واسه چی؟ مگه مامانت چی گفت؟
-هیچی گفت فوضولای دور و برمو بشمرم...

-برو بابااا.گمشو زودتر منو هستی خودمون كیک درست میكنیم...

-باشه درست كنید ایشالاه كوفتتون بشه...

با شوخی و خنده صبحونرو كنار خرای سامورایی خوردم و رفتم خونه تا ببینم مامی چی میخواد بهم بگه...
زنگ و زدم...در با صدای تیک باز شد...
به حاج محمد سلام كردم و رفتم تو باغ...ماشین و بیرون پارك كرده بودم كه بعداز حرفای مامی برم كادوی تولد هستیرو بخرم...دیروز با شادی قرار گذاشتیم هركدوممون جداگانه بخریم كه هستی شك نكنه...باغ و طی كردم و وارد خونه شدم...
-سلام سلام منم منم مادرتون....
با چشم غره مامی به معنای واقعی كلمه خفه شدم...
با مامی و ددی سلام و علیك كردم و نشستم...
شهین جون واسم شربت البالو اورد...میدونست دوست دارم...لبخندی زدم و بهش سلام كردم...
-سلام دخترم...
اوفففف مامی همش داشت مقدمه میچید...منم دستمو زده بودم زیر چونمو كم كم داشت خوابم میبرد كه با صدای جیغ مامان ده متر پریدم هوا:
-عسلللل
-بلههه ؟؟؟؟چرا جیغ میزنی؟
-من سه ساعت دارم واست لالایی میگم؟؟
-خب برو سر اصل مطلب، وقت ندارم مامان...
-خب باشه...، من و بابات،من و بابات میخوایم واسه چهارماه بریم تركیه...
چشمام دیگه ازین گشادتر نمیشد...
چرا گفت من و بابات؟ پس من چی؟
-پس من چی؟
-خب...من و بابات میخوایم بریم پیش داییت...توام...توام باید اون چهار ماهو بری خونه اقای نصیری،یكی از همكارای مطمئن بابات...
-اخه چرا من و نمیبرین؟
-ببین عسل،تو دیگه بزرگ شدی...از وقتی تو بدنیا اومدی من و بابات تورو همه جا بردیم...ببین عسل،الان 17 ساله كه من و باربد یه مسافرت دونفره نرفتیم...همیشه تو باهامون بودی...حالا یه بار میخوایم یه مسافرت دونفره بریم...اونم نمیتونیم؟؟؟

مامان حق داشت...كاملا حق و به مامان و بابا میدادم...به لطف تربیتای مامان از بچگیم بچه ی منطقی بودم...دلم براشون تنگ میشد...
مامان مضطرب بهم زل زده بود و منتظر جواب من بود....
اشك تو چشمام حلقه زد...لبخند ارامش بخشی زدم و گفتم:
-فقط...دلم واستون تنگ میشه...
مامی هم گریش گرفته بود...من و كشید تو بغلش و گفت:
بهت زنگ میزنیم و باهات در تماسیم...نگران نباش عزیزم...
-مامان مطمئنید خانواده نصیری قابل اعتمادن؟
بابا كه تا اون لحظه ساكت ب

ود گفت:
-اره در مورد اونم تحقیق كردم...نگران نباش دخترم...خانواده خیلی خوب و مهربونین...یه تک پسرم دارن كه
21سالشه و تازه دو روزه از تایلند برگشته و خیلیم پسر اقائیه...پس خیالت از بابت خانوادشون راحت باشه...

دوتا سوال ذهنمو مشغول كرده بود:1-اسم این پسره چیه؟ 2-واسه چی رفته بوده تایلند؟
كه مامان یكی از سوالامو به زبون اورد:
-باربد،پسرشون واسه چی رفته بوده تایلند؟
-رفته بوده كه اونجا تحصیل كنه...
-واا یعنی الان تو 21 سالگی درسش تموم شده كه برگشته ایران؟؟
-نه! گویا میخواسته تا اخر تحصیلش اونجا باشه...اما نمیتونه با شرایط اونجا كنار بیاد و برمیگرده ایران...
-اها

خب! یكی از سوالام برطرف شده بود اما روم نمیشد اون یكی سوالرو از بابا بپرسم...
اینطور شد كه تصمیم گرفتم بیخیال شم!...
به دستور مامان به اتاقم رفتم تا لباسام و عوض كنم...
یه نیم تنه ورزشی مشكی پوشیدم با شرتک لی مشكی كه پایینش ریش ریش بود...رفتم پایین و با بابا و مامان ناهار و خوردیم...
فردا دوشنبه بود و مامان اینا اخر هفته میرفتن...دلم خیلی براشون تنگ میشه...بعداز ناهار رفتم بالا تا حاضر شم و برم كادوی تولد هستیو بخرم...از داخل كمد یه سوییشرت یسره ای شفید و مشكی كه تا پایین باسنم بود و از یقش دوتا بند مشكی اویزون بود و استیناشم تا مچم بود پوشیدم و طبق معمول كلاهشو كشیدم سرم و با یه جین مشكی پاره پاره(همونی كه دیروز بخاطر سردی هوا نپوشیدم) و یه كتونی ال استار سفید و مشكی تیپمو كامل كردم...حالا نوبت صورتمه...یه خط چشم و ریمل زدم، بایه رژ قرمز مات...موهامم جلوشو كج ریختم تو صورتم و بقیشم بافتم و از سمت راست كلاه سوییشرتم انداختم بیرون،با ادكلنمم دوش گرفتم بعداز برداشتن كیف چرم مشكیم و گوشیم از اتاق زدم بیرون...مامان با دیدنم سوت بلندی كشید:
-بپا ندزدنت دختر،چه كردی...
خندیدم و بغلش كردم:
-خخخ ما اینیم دیگه...مامی من زود برمیگردماا با بابا نپیچونید جایی برید؟
-نه دختره ی پررو برو خیالت راحت...
وارد باغ شدم...فكر كنم مامان و بابا امروز مرخصی گرفتن كه خونه ان...
سوار ماشینم شدم و با حاج محمد خدافظی كردم...شیشه ماشین و دادم پایین و اهنگ (wontons-اراده كن) و پلی كردم...

سه چهار صبح،فقط منو اروم میكرد چشای تو...

كنارت،بارون میزد صدای موج...

تو نگاهت بغض،تو اسمون ستاره پر...

همش میشه مال تو...همش میشه مال تو...

تو فقط اراده كن...تو فقط اراده كن...

پیچیدم تو خیابون مورد نظر...یكم صدای موزیك و كم كردم...جلوی پاساژ فدک پارك كردم و پیاده شدم...تو این پاساژ از شیر مرغ تا جون ادمیزاد همه چی پیدا میشد...
پشت ویترین طلا فروشی ایستادم...چطوره براش پلاک طلا بگیرم؟
با فكری كه تو سرم اومد یه لبخند نشست رو لبم...عین جت وارد طلا فروشی شدم و طرحی كه میخواستم و به صاحب مغازه گفتم...و اینم گفتم كه سه تا ازون گردنبند بااون طرح میخوام و نهایتا تا فردا ساعت 5:00 بعداز ظهر اماده باشه!....
از مغازه اومدم بیرون...همینطوری ول ول تو پاساژ میچرخیدم كه چشمم افتاد به یه خرس پشمالو كه تو بغلش یه قلب بزرگ بود...هستی عاشق این عروسكا بود...رفتم تو مغازه و یدونه بزرگشو خریدم...خرسه از منم بزرگتر بود...خیلی غول بود...یجوری بود كه نمیتونستم ببرمش تو ماشین...بخاطر همینم سه تا كارگر اومدن تا اون نره غولو تا ماشینم بیارن(شما تصور كنید چقدر بزرگ بود كه بخاطرش سه تا كارگر اومدن)
خلاصه كه با هزار بد بختی تونستم با خابوندن صندلی شاگرد و خم كردن صندلی خودم، به زور اون خرس گندرو تو ماشین جا كنم...ایندفعه رفتم و جلوی پاساژ ازادی نگه داشتم و پریدم پایین و وارد پاساژ شدم...بعداز كلی گشتن یه تاپ كو تاه مشكی كه سمت چپش یه بند كلفت میخورد اما بازوی سمت راستش لخت بود و لباس از زیر بقلم رد میشد و روش نوشته های انگلیسی صورتی بود نظرمو جلب كرد. ..(كلا من با رنگ مشكی قرارداد بستم) یه شلوار سِتَم داشت كه مشكی بود و جنسشم جین بود و دوختاش و نخ بكار رفته شلوار به همراه ریش ریشای پایینش صورتی بود...وارد مغازه شدم و بی معطلی لباس و خریدم... بعدشم از یه كفش فروشی یه كفش 20سانتی ورنی صورتی ساق بلند جلو باز كه از پایینش تا بالاش بندای مشكی میخورد خریدم و از پاساژ زدم بیرون....سوار ماشین شدمو رفتم خونه و بعداز خوردن شام با مامی و ددی و نشون دادن خریدا و اوردن اون خرس غول به داخل خونه به اتاقم رفتم و نیم ثانیه ای خوابم برد....
صبح وقتی بیدار شدم مامان و بابا مثل همیشه سر كار بودن...دست و صورتمو شستم و بعداز خوردن صبحانه با شهین خانوم،به اتاقم برگشتم....تولد ساعت 7:00 بود و قرار بود من و شادی 6:00 اونجا باشیم الانم ساعت 1:39 دقیقس تصمیم گرفتم تا ساعت 4:00 یكم تو سایت ها بگردم...یه ذره كه گشتم ساعت و نگاه كردم...3:30 بود...بلند شدم و رفتم با سرعت جت یه دوش 5 دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون...لباسای تولدو پوشیدم و سوییشرت چرم صورتیمم كه
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#7
از جلو زیپ میخورد روی لباسام پوشیدم و زیپشو باز گذاشتم...دستگاه فر كن و به برق زدم و لوازم ارایشمو اوردم...موهامو فر كردم و جلوشو كج ریختم تو صورتم...یكم پنكک زدم تا صورتم برق نزنه،یه خط چشم كلفت پشت چشمم كشیدم به همراه ریمل،رژ گونه صورتیمم زدم و در اخر رژ صورتیمو كه هجم دهنده هم بود به همراه برق لب به لبام زدم...تكمیل شده بودم...نمیتونستم كلاه سوییشرتمو بزارم سرم چون موهام خراب میشد واسه همین مجبوری یه شال مشكی از تو كمد برداشتم و خیلی شل روی سرم انداختم...ساعت 4:30 بود...باید میرفتم پاساژ فدک تا هم طلاهارو تحویل بگیرم،هم طلاهارو به همراه این خرسه كادو میكردم...
دیشب خرسرو دوباره بابا واسم گذاشته بودش تو ماشین...سوار ماشین شدم و راه افتادم...

جلوی در خونه هستی اینا پارك كردم...انقدر ماشینا زیاد بود كه نمیتونستم ماشین و تو پاركینگ پارك كنم...
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#8
رفتم داخل خونه!...
اوه اوه بیشتر شبیه پارتی شده بود تا تولد...همه چراغا خاموش بود و فقط رقص نورا روشن بود...
ای هستی سنگ قبرتو بشورم الهی...
دیگه چراغ خاموش كردنت واسه چی بود؟؟ فقط دعا كن دستم بهت نرسه...
همینطوری كورمال كورمال داشتم میرفتم كه خوردم به یه چیز سفت...بعلهه با صورت رفته بودم تو دیوار...(چیه فكر كردین مثل فیلما الان جلوم یه پسر خوشگله؟؟نه!! من اگه ازین شانسا داشتم كه اسمم شمسی بود)
به وسیله رقص نورا هستی و پیدا كردم كه پیش یه لشكر دختر و پسر وایستاده بود...ولی خدایی هستی كلمو نكنه صلوات! مثلا بهم گفته بود ساعت 6:00 اینجا باشم...ساعت و نگاه كردم...یه ربع به هفت بود...رفتم بالا و تو اتاق هستی لباسام و دراوردم...تو اینه به خودم نگاه كردم...اوفف لبارو برم...بخورم خودمو...چون رژ لبم هجم دهنده بود لبام قلوه ای شده بود...ولی خدایی شونه سمت راستم كه لخت بود خیلی تو چشم بود...
-وجی: عسل اون پایینو دیدی؟ همه دخترا با نیم متر پارچه اومدن...دیگه كسی به تو نگاه نمیكنه كه...
-اره وجی جون از لحاظ پوشش من باید برم جلو اون نیم متریا لنگ بندازم...
خلاصه كه وجی جون زد تو دهنم و منم خفه شدم و رفتم پایین...(واقعا فكر كردین من جلو این وجی كم میارم؟؟ نخیر...اخرشم یه تیكه از موهامو ریختم رو قسمت لخت بازوم و رفتم پایین)
رفتم سمت جمع دختر،پسرایی كه هستی و شادی پیششون بودن...
هستی و شادیم خوشگل شده بودن...من كه خودم قدم بلند بود دیگه بااون كفشای بیست سانتی تو هوا بودم...رفتم پشت هستی و شادی و یه پس گردنی نثارشون كردم...
همه دختر،پسرا داشتن با چشمای گرد شده نگام میكردن...خخخ
هستی و شادیم كپ كرده بودن...
سعی كردم قبل ازینكه از شك دربیان و من بدبخت و مورد عنایت قرار بدن دست پیش و بگیرم:
-عسل: میمونای امازونی مگه قرار نبود چراغارو خاموش نكنید؟...

هستی كه از شك درومده بود چشم غره توپی رفت و گفت:
-هستی: ما همچین قراری باهم نداشتیم...درضمن نظر توهم واسم ارزش نداره...
بعدشم یه لبخند دندون نما زد...
دوباره یه پس گردنی محكم تر از قبلی نثارش كردم...

-هستی:آخخخ دستت بشكنه الهی...

-حقته...
برگشتم ببینم شادی چرا ساكته كه دیدم بعله...خانوم با یه پسره گرم گرفته...قیافه پسره اشنا بود ولی چون فضا تاریك بود نشناختمش...
برای همین به هستی مراجعه كردم...
-هوی هستی خره بیا اینجا...
هستی اومد پیشم...
-ها؟؟
-این پسره یه ذره قیافش اشنا نیست؟؟؟ كیه این؟؟ احساس میكنم یه جا دیدمش...

و به پسره كه كنار شادی وایستاده بود و میخندید اشاره كردم...

-هستی: اهاااا این چیزه دیگه...نشناختیش؟

-واییی جون بكن دیگه...نه نشناختم...

-این...اقا رادوینه دیگه...

دیگه داشت اعصابم خورد میشد...این چرا اینطوری میحرفه؟

صدام دیگه داشت میرفت بالا...
-هستییییی رادوین دیگه كدوم خریه؟؟؟ درست بحرف چقدر با ایما و اشاره میحرفی؟
یه صدایی از پشتم گفت:
-سلام عسل خانوم خوب هستید؟
وااا این چقدر صداش اشناس...برگشتم سمت صدا...
همون لحظه چراغا روشن شد و تونستم چهرشو ببینم...اهااااا این دوست اون پسر جیگره بود كه تو رستوران دیده بودیمشون...
اسمش چی بود؟؟؟ اها رادوین...
یعنی شنید بهش گفتم خر؟؟
وجی: اصلا بشنوه به درک...والا..
-سلام.بله ولی مثل اینكه شما بهترید...
و بادست به شادی اشاره كردم...
خخخخخ اگر تو پررویی من از تو پررو ترم...والا....مثلا اومده بگه من حرفاتو شنیدم...خب شنیده باشی...خورده برده كه نداریم...
بعدشم راهمو كشیدم و رفتم سمت هستی...الان تونستم مهمونارو ببینم...اوه اوه چ خبره...همشونم دختر،پسرای جوون...فكر كنم هستی هر كی رو تو خیابون دیده دعوت كرده...مامان و بابای هستی دوتاشون تک بودن و خواهر و برادر نداشتن...برای همین هستی فامیلی نداشت كه امشب دعوت كنه...ولی ماشالاه میبینم كه قشنگ جای فامیلای نداشتش پره...والا...یه ایل ادم دعوت كرده...ماشالاه...دختراهم كه همه پارچه ها نیم متری...
فقط این وسط یه سوالی فكرمو مشغول كرده..."اگر این رادوینه هست پس دوتا دوستای نچسبش كجان؟" اسماشون چی بود؟ اها ارتا و شروین...
بیخیال شدم و رفتم سمت اشپز خونه...شدید تشنم شده بود...با شادی كلی نقشه كشیده بودیم واسه امشب...یه سورپرایز واسه كادوی من بود( همون خرسه) كه با كارگرا هماهنگ كرده بودم هروقت بهشون علامت دادم بیارنش توی سالن...كاغذ كادوی خرسه به شكل خیلی خوشكلی بسته شده بود...داده بودم تو پاساژ كادوش كرده بودن...اون سه تا گردنبند ها هم كه دیروز سفارش دادم رو هر كدومشون نوشته بود "a.s.h" كه معنیش میشد "عسل.شادی.هستی"
دو طرف اسم ها هم دوتا كلید طلائی بود كه روش به شكل قشنگی نگین كاری بود...میخواستم امشب هممون یه دونه ازون رو بندازیم گردنمون تا یجورایی بشه رمزمون...یا شایدم یه كلید...یه كلید كه حكم رمز ورود و داره...یه نشونی كه فقط ما سه تا میدونیم معنیش چیه...شاید این سه تا نشون باعث میشد كه هیچوقت تو ا

ینده همدیگرو گم نكنیم...
و اما میرسیم به سورپرایز سوم...
یه لبخند خبیث زدم...وقتی كیكو سفارش دادم اون عكسی كه تو تجربه كیك درست كردنمون انداخته بودیم( همونی كه شبیه دلقكا شده بودیم...) و دادم كه تصویرشو بندازن روی كیك...اخه شادی و هستی فكر میكنن من اون عكسارو پاك كردم...چه شبیست امشب...همینطوری داشتم راه میرفتمو به فكرام میخندیدم كه احساس كردم با مخ خوردم به یه چیزی...اخمام رفت توهم... فكر كردم بازم رفتم تو دیوار ولی دیدم دیواره بوی ادکلن میده...عجب عطریم هست...سرمو اوردم بالا كه با اخمای ارتا خره رو به رو شدم...
ایششش این پسره ی نچسب اینجا چیكار میكنه؟؟
دیدم نگاهش بجای خودم به بازومه...سرمو اوردم پایین...اوفففف موها رفته بود كنار و بازوی سفیدم معلوم بود...اخه من پوستم بیش از حد سفیده و الانم فكر كنم جلب توجه كرده...
با دستم دوباره موهامو ریختم رو بازوم...چشماش سُر خورد و نگاهش تو نگاهم قفل شد...چشماش رنگ قشنگی بود...سبز روشن...خیلی خوشكل بود...اوففف اون دوتا تیله ی سبز داشت دیوونم میكرد...اگر بیشترازین اینجا بمونم قول نمیدم كه بوسش نكنم...اخم كردم و از كنارش رد شدم و عین جت وارد اشپزخونه شدم...عسل تو چرا اینطوری شدی؟؟

-وجی:بس كن این مسخره بازیارو....
-وجی ول كن تروخدا الان اصلا اعصاب ندارم...

اصلا این چرا اومده؟
اینجا چیكار میكنه؟
اوفففف...پسره ی روانی...حیف اون چشما كه خدا به ادمی مثل تو داده...اورانگوتان...
عجب چشمایی داره...
-وجی: عجب لبایی داره...
-وجی بی ادب شدیا...تا همین یك ساعت پیش با ادب بودی...حالا یكی باید خودتو جمع كنه...

رفتم بیرون...اهنگ قطع شده بود...
هستی پشت یه میز بزرگ نشسته بود و روی میز پر كادو بود...
شروع كرد به باز كردن كادوها...همرو باز كرد...وقتی كادوها تموم شد با چشمای ریز شده برگشت سمت من... دختر پسراهم،همزمان به من نگاه كردن...
قیافمو عین گربه شرک كردم...
-عسل: ببخشید هستی جان...اما من وقت نكردم واست كادو بگیرم. متاسفم...
همون موقع دستمو بردم پشت گردنمو به كارگرا اشاره كردم كادورو بیارن...
تا هستی اومد حرف بزنه كارگرا اون خرس گنده كه حالا كادو شده بود رو از در اوردن تو...یكیشونم اومد و جعبه های گردنبندارو اورد...یه عده با چشمای گشاد به كادوی بزرگ نگاه میكردن یه عده هم دست و سوت میزدن...هستیم با
ناباوری و كنجكاوی به كادو بزرگه زل زده بود...
همه كنجكاو بودن كه ببینن تو كادوی به اون بزرگی چیه!...
با جعبه به سمت هستی رفتم و در جعبه رو باز كردم...هستی با دیدن گردنبد توی جعبه چشماش برق زد...برگشتم سمت شادی كه طبق معمول واسه فضولی بغلم وایستاده بود و جعبه ای كه مخمل زرشكی بود و به سمتش گرفتم...
جعبه ی گردنبند هستی مخمل ابی بود،مال شادی زرشكی و مال خودمم طوسی بود...رفتم طرف هستی و گردنبند توی جعبه رو دراوردم و انداختم گردنش...هستی
از همون لحظه اول فهمید معنی اون سه تا حروف انگلیسی روی گردنبند چیه...
بغلش كردم و سفت فشارش دادم...
-تولدت مبارك عزیزم...
بعدشم رفتم سمت شادی و گردنبند اونو هم انداختم گردنش...اونم معنی رمز و فهمید...بعدشم با كمك شادی گردنبند خودمو انداختم گردنم...بعضی از دخترا حسودی
میكردن...بعضیاشون تعریف میكردن...بعضیاشونم عین بز فقط نگاه میكردن...نمونش ارتا خره...فقط عین بز نگاه میكرد...
برگشتم سمت مهمونا...
-عسل: ساكت لطفا!
صداها خوابید...همه برگشتن سمتم...
-عسل: نوبتی هم باشه نوبت كادو بزرگس...حدس بزنید چیه...
اول همه متفكر زل زدن به كادو...بعدش شروع كردن به نظر دادن...
یكی میگفت درخت كریسمس...یكی میگفت گلدون گل...
همشونم اشتباه بود...دیگه همه كلافه شده بودن....كم مونده بود بهم التماس كنن كه برم كادورو باز كنم...
-عسل: دوستان...ساكت لطفا!
دوباره همهمه ها خوابید...برگشتم
طرف هستی و یه لبخند شیطون زدم:
-هستی میخواد بره كادورو باز كنه...
-هستی:چییییی؟؟؟ اون خیلی بزرگه...توقع نداری ازش برم بالا بازش كنم كه....؟
-عسل:چرا...دقیقا میخوام همین كارو بكنی...
بعدشم دستامو زدم زیر چونمو با ذوق نگاش كردم...
همه ازین كارم خندشون گرفته بود...
ناخودآگاه نگاهم رفت سمت ارتا...
ی
با یه لبخند محو زل زده بود بهم...ولی تا نگاهش كردم نگاهشو دزدید...
شروین(دوست ارتا) از تو جمع داد زد:
-واسه چی یه همچین كار سختی بهش میدی؟ شاید سختش باشه...
من و شادی با چشمای گرد داشتیم
نگاش میكردیم...
به هستی نگاه كردم...
با لبخند زل زده بود به شروین...
مطمئن بودم بین شروین و هستی یه چیزی هست...چون امشبم دیده
بودم همش با شروینه...
و دوبرابر اون مطمئن بودم كه بین شادی و رادوینم یه چیزی هست...
خلاصه كه با همكاری مهمونا هستی رو مجبور كردیم تا بره بازش كنه....
بماند كه بعدش چقدر ذوق كرد و بغلم كرد و صددفعه تشكر كرد...اونشبم گذشت...البته اگر تیكه تیكه شدنم توسط هستی سر جریان كیك و فاكتور بگیریم ،شب خوبی بود...


"دو روز بعد
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#9
"

با صدای زنگ ساعت گوشیم از خواب پریدم و برعكس روزای دیگه كه نمیشد از تخت جدام كنی با سرعت جت پریدم تو دستشویی و دست و صورتمو شستم...
امروز مامان و بابا ساعت 8:00 شب پرواز دارن...
امروز قراره بعد از نهار با مامی و ددی بریم خونه خانواده نصیری تا من و به اونا بسپرن و بعدش ازونجا برن فرودگاه...دلم از همین الان براشون تنگولیده...

از دستشویی پریدم بیرون... هوس كردم از نرده پله ها سر بخورم...خیلی وقت بود این كارو نكرده بودم...نردش چوبی بود و ادم قشنگ سُر میخورد...دیگه تقریبا رسیده بودم به اخرای نرده كه یدفعه شهین خانوم جلوی نرده ظاهر شد و در كسری از ثانیه دوتایی پخش زمین شدیم...سریع از روی شهین خانوم بلند شدم و كمكش كردم كه بلند بشه...
خندم و داشتم میخوردم...خیلی صحنه جالبی بود...تا نگاهم به شهین خانوم افتاد زدم زیر خنده و پخش زمین شدم...فكر كنم شهین خانوم داشته واسه من شربت البالو میاورده بالا كه من میفتم روش و همه شربت خالی میشه تو صورتش...خخخ عین شاتوت شده بود قیافش...
-ببخشید شهین خانوم معذرت میخوام
-اشكالی نداره دخترم بیا صبحانه بخور
-چشم
بعدشم عین جوجه دنبال شهین خانوم راه افتادم...
رفتم تو اشپزخونه...مامی و ددی پشت میز بودن...پریدم و دوتا ماچ ابدار ازشون گرفتم...مامان چشم غره رفت ولی ددی بغلم كرد...
منم به مامی زبون درازی كردم و گفتم:
-خانوم روانشناس ببین چطوری شوهرتو دزدیدم...
-باربد حالا دیگه من و ول میكنی میچسبی به این یه الف بچه؟ باشه دیگه دارم برات..اگه من باهات اومدم تركیه...

من و بابا زدیم زیر خنده...

بعداز ناهار رفتم تو اتاق تا اماده بشم و بریم پیش خانواده نصیری...امروز اولین روز زمستون بود و هواهم سرد...برای همین یه پالتوی مشكی چرم پوشیدم با شلوار چرم مشكی...
نیم بوت مشكی چرمم از توی كمد دراوردم و پوشیدم...زیاد ارایش نكردم فقط یه خط چشم و رژ قرمز مات زدم....برای دومین بار تو زندگیم تصمیم گرفتم شال سرم كنم...یه شال مخمل كه پَر های ریز مشكی ازش اویزون بود سرم كردم...اما شُل بستمش...
یه نگاهی تو ایینه به خودم انداختم...نه تیپم جالب نشده بود...
تا اونجایی كه یادمه همش تیپم مشكی بوده...تصمیم گرفتم تیپ قرمز، مشكی بزنم...به شال و شلوارم دست نزدم اما پالتومو با یه پالتوی چرم قرمز عوض كردم...نیم بوت جیر قرمزمم پوشیدم...فوق العاده قشنگ شده بود...چرا تا الان همش مشكی میپوشیدم؟ تا اونجایی كه یادمه از بچگیم عاشق رنگ مشكی بودم...لبام بااون رژ قرمز بدجوری خود نمائی میكرد...
لبخندی زدم...یدفعه یادم افتاد چمدونمو نبستم...وای...یدونه زدم تو سرم كه آخم به هوا رفت...دوییدم سمت كمد و چمدونمو از بالاش اوردم پایین...
انداختم رو تخت...هرچی داشتم و نداشتم ریختم تو چمدون...كل اتاقم خالی شده بود...همه چیزمو ریخته بودم تو چمدون....لوازم ارایش و لباسام و مو فر كن و مو صاف كن و پک طراحیمو(تعجب نكنید من طراح چهره ام ...كل دیوارای اتاقم پره از چهره مامان بابام و بازیگرا كه همشونم كار خودمه...) درسته رشتم علوم تجربیه اما كنارش طراحیم میكنم...
خلاصه كه پک طراحیمو،انواع و اقسام كیف هام از جمله كیف دستی،كیف كوله،كیف زنجیری و...،انواع دستبندهام و ساعت هام و جواهراتم،مسواكم،نخ دندون،حوله تن پوش،حوله دست و صورت،گیره های مو،شونه موهام،لپ تاپم و...
خلاصه دار و ندارم و ریختم تو چمدون...چمدونمم خداروشكر انقدری بزرگ بود كه همه لوازمم جا بشه...نگاه اخر و به اتاقم انداختم...
دلم واسه اینجاهم تنگ میشه...
ست اتاقم كلا مشكی بود...كاغذ دیواری های اسكلتی،تخت خواب شبیه كشتی دزدای دریایی،كف اتاقمم به زور مامی و ددی یه فرش كوچولو كه مشكی بود و روش یه اسكلت بزرگ بود انداخته بودم...وگرنه اگر به خودم بود كه باهمون سرامیک كارمو راه مینداختم...،از سقف اتاقمم یه اسكلت اویزون بود كه وقتی چراغو روشن میكردی توی جمجمه اسكلته چراغ قرمز روشن میشد... تو روز
قشنگ بود اما تو شب...
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#10
میخواستم جلوی زبونمو بگیرم ولی مگه میشه؟؟؟
-عسل: وای شماهم بزرگ شدید...
زنه خندید...
-خخخ عزیزم تو این چندسالی كه ندیدمت خیلی ماه شدی....
-ممنونم نظر لطفتونه...
با مامان و باباهم سلام و علیک كرد...در طول احوالپرسی مامی و ددی فهمیدم اسم خانومه شیداست
پس من بهش میگم شیداجون....
شوهرش و پسرش نبودن...اَه...
خب اگر پسرش نباشه من به كی كرم بریزم؟؟؟
اعصابم شدید خورد بود....اوففف
اوه اوه خونرو برم...از در باغ كه وارد میشدی یه سالن خیلی بزرگ بود كه ست كرم و قهوه ای بود...
مبلای خیلی نازی كه رنگشون كرم بود دورتا دور سالن چیده شده بود...یه میز ست مبلاهم وسط سالن بود...دیواراهم كاغذ دیواری قهوه ای بود...یه تی ویم كه بهش میخورد 50 اینچ باشه به دیوار وصل بود...سمت راست سالنم یه یه آشپز خونه بزرگ بود...كنار آشپزخونه هم پله ی گردی بود كه به طبقه ی بالا میرفت (حتما باید یه دور نرده های اون پله رو امتحان كنم) یه دَرَم گوشه سالن بود..
اگر اتاقا طبقه ی بالاس پس این دَره چیه؟ فوضولیم بدجوری گل كرده بود...باید حتما تو یه فرصت مناسب خونه رو بگردم تا كرمام بخوابن...
خلاصه كه ساعت خیلی زود 8:00 شد و مامی و ددی من و به شیداجون سپردن...موقع خدافظی بغض داشتم...چشمام پر اشک شد...
دلم براشون تنگ میشه...
بابا ماشین خودشونو هم واسه من گذاشت...گفت لازمت میشه...سوار تاكسی شدن و رفتن...ماشین بابا یه
لكسوز مشكی بود...بعدازینكه تاكسی مامی و ددی حركت كرد در باغ و بستم و به سمت ماشینم رفتم...در صندق و باز كردم و چمدونمو با هزار بدبختی بردم طبقه ی بالا....اینجا از پایین قشنگ تر بود...از پله كه میومدی بالا یه راهروی پهن روبه روت بود...كه اخر راهرو كلا از سقف تا زمین شیشه بود و منظره ی باغ پیدا بود...اتاق ها دو به دو روبه روی هم بودن...شیداجون رفته بود حموم...حالا نمیدونستم كدوم اتاق مال منه...اولین اتاق و باز كردم...
مال شیدا جون و اقای نصیری بود..اتاق قشنگی بود...ست مشكی و قرمز...
اتاق دوم(اتاق رو به رویی) و باز كردم...بهش میخورد اتاق مطالعه ی اقای نصیری باشه...
ست مشكی و قهوه ای بود...
اتاق سوم و باز كردم...فكر كنم اتاق پسرشون بود...ست مشكی بود...رنگی كه من عاشقشم...عكس بزرگی روی دیوار نصب بود كه یه پسر پشت به دوربین وایستاده بود...انگار پسره روی سخره وایستاده بود چون زیر پاش دریا بود...معلوم بود عكسشو توی خارج گرفته...خوشتیپ بود...بی اختیار وارد اتاقش شدم...بوی عطر آشنایی توی فضای اتاق پیچیده بود...یه حسی به این اتاق داشتم...
سرم و تكون دادم تا فكرای مزخرفم بپرن...سه تا اتاق دیگه هم بودن كه یكیش كنار اتاق پسرشون بود و ست تمام مشكی بود و یه اتاقم روبه روی اون اتاق بود كه ست بنفش بود و یه اتاقم رو به روی اتاق ارتا بود كه ست خردلی داشت
همون لحظه شیداجون از اتاقشون اومد بیرون...تازه از حموم اومده بود...
-شیداجون: اتاقتو انتخاب كردی عزیزم؟
-بله...اتاق اخری كه ست مشكی داره رو انتخاب كردم...البته با اجازه....

شیداجون با صدای بلند خندید...
-میدونستم اون اتاق و انتخاب میكنی...مامانت بهم گفته بود كه از رنگ مشكی خوشت میاد...منم به خدمتكارا گفتم اون اتاق و واست اماده كنن...
-خیلی ممنونم...
-عزیزم برو وسایلاتو بچین و یكم استراحت كن...واسه شام صدات میكنم...
-چشم.فعلا.
رفتم تو اتاق...چمدونمو باز كردم...
از میز آرایشم شروع كردم...پلاستیكی كه توش مار و سوسک و عقرب و عنکبوت پلاستیكی گذاشته بودمو دراوردم و به دور و بر آیینه آویزون كردم...
لبخند خبیثی زدم...چراغ خواب اسكلتمم گذاشتم بالای تخت...چراغ خوابم صورت یه اسكلت بود كه وقتی چراغشو روشن میكردی طبق معمول تو جمجمش چراغ قرمز روشن میشد...روتختی مخصوصم هم از چمدون دراورم و با روتختی فعلی عوضش كردم...روتختیم سفید بود و وسطش طرح یه عنكبوت خیلی بزرگ بود...خخخ كلا من ادم خبیثی هستم...وقتی داشتم میومدم از تو جمجمه اسكلت اتاقم لامپ قرمزشو دراورده بودم...لامپشو گرفتم روبه روم و لبخند شیطانی زدم...چهارپایه رو گذاشتم و رفتم بالا و لامپ قرمز و با لامپ سفید اتاق عوض كردم...
خب...تكمیل شد...حالا نوبت وسایلمه...از میز ارایشم شروع كردم...وسایل ارایشمو به همراه ادكلنام دونه دونه چیدم رو میز ارایش و كشوهای پایینشو باز كردم...تو یكی از كشوها لباس های زیرمو گذاشتم...
تو یكیشون لاک هامو،تو یكیش جوراب هامو،و توی اخرین كشو هم مو صاف كن،مو فركن،جعبه كمك های اولیه كه همیشه همراهم بود،گیره ها و كش های مو،تل و گل سر و ساعت و...رو گذاشتم...
میز ارایش كه تموم شد رفتم سراغ كمد...دوتا در بزرگ داشت...یكی از درهارو باز كردم و لباس هام و اویزون كردم...كشوهای كمد و باز كردم...تو یكیش كوله هامو گذاشتم...تو یكیش كیف های بیرونیمو...تو یكیش كلاه هامو (كلاه بافتنی،كلاه كپ و...) رو گذاشتم...و توی اخرین كشوهم حوله هامو(حوله تن پوش،حوله مو،حوله دست و صورت...) رو گذ

اشتم...رفتم سراغ اون یكی در كمد...سوییشرت ها و پالتو ها و... اویزون كردم و تو كف كمد كفش هامو چیدم...فقط كفشام جا شد و كتونیام مونده بود...فهمیدم...دری كه توش لباس هام بود و باز كردم و كتونیام و تو كف كمد چیدم...لپ تاپم هم روی سرتخت گذاشتم...
خب...كمدم تموم شد...دوباره رفتم سراغ چمدون و جعبه دستبندها و پابندا و گوشواره هامو دراوردم و گذاشتم روی میز ارایش...گوش سمت راستم 4 تا سوراخ داشت و گوش سمت چپم 2 تا...واسه همین انواع گوشواره ها ( بخیه ای،نگینی،اهن ربائی و...) رو داشتم...آخیش! فكر كنم تموم شد...
چمدون و به وسیله چهارپایه گذاشتم بالای كمد...همون موقع در اتاق زده شد...
-بله؟
-شیدا خانوم گفتن بیاین پایین برای شام...
-اها فهمیدم...
صدای دختره فوق العاده نازک بود...و همینطور افاده ای...ایش...
رفتم از توی كمد یه پلیور سفید با یه شلوار كتان تنگ سفید كشیدم بیرون و پوشیدم...موهامو با مو صاف كن صاف كردم و دم اسبی بالای سرم با كش سفید بستم...
خط چشم صبحم هنوز پاک نشده بود پس فقط یه رژ بزنم حله...
یه رژ كالباسی زدم به لبام و رفتم بیرون...میخواستم از نرده ها سر بخورم اما الان زشت بود...یه موقعی كه خلوت باشه حتما امتحانش میكنم...از پله ها رفتم پایین و وارد آشپزخونه شدم...شیداجون با یه اقایی كه بهش میخورد همسن ددی باشه پشت میز بودن...فكر كنم اقای نصیری بود...من كه وارد شدم اوناهم بلند شدن...با اقای نصیری دست دادم...
-شیداجون: دخترم این شهرام همسرمه...شهرام این دسته گلم عسله...
-اقای نصیری: اومدی خونمونو روشن كردی
لبخند زوركی زدم...میخواستم بگم یه لحظه خفه شید دارم فضولی میكنم...
ولی میدونستم بعدش كه مامان بفهمه میكشتم...
همش با چشمم دنبال پسرشون میگشتم ولی نبود...با لبای اویزون نشستم سر میز...غذا قرمه سبزی بود...خدمتكارا انگار ساعت غذاخوردنشون باما فرق داشت...چون مشغول گردگیری بودن...كلا سه تا خدمتكار داشتن...
یه زن حدود 45 ساله،یه دختر كه چشم و ابرو مشكی... خوشگل بود و ساده...ظاهر معصومی داشت...(اون موقع نمیدونستم كه باطنش برخلاف ظاهرشه) بهش میخورد 20 سال داشته باشه...سومی هم یه دختر حدود23 ساله كه همه جاش پلاستیک و عملی بود...گونه پروتز،بینی عملی،لب های پرتز كه عین شتر بود،موهای مش...شبیه میمون بود...
دیگه اخرای شام بود...وقتی شیداجون دید دارم به خدمتكارا نگاه میكنم گفت:
-میخوای صداشون كنم تا باهاشون اشنا شی؟
-اره اره
خندید و به اون سه تا اشاره كرد كه بیان اینجا...
هر سه اومدن داخل آشپزخونه...
اول رو به اونا كرد و گفت:
-میخوام دخترم و بهتون معرفی كنم...ایشون دختر من عسله و از الان حرف عسل یعنی حرف من...
هرچیزی كه عسل میگه رو باید انجام بدین...
برگشت سمت من:
-خب...اون پانیزه...
و با دست به اون عملیه كه مدام داشت چشم غره میرفت اشاره كرد
منم سرمو تكون دادم...
-اون دومیه آسا، (به دختر 20 ساله هه اشاره كرد)...
و سومی هم سمیه خانومه...
-عسل: خوشبختم...
اونا هم جواب دادن...
-شیداجون: خب میتونین برین...
-اقای نصیری:شیدا پس این پسر كجاست؟
-شیداجون: نمیدونم...بهش زنگ زدم گفت امشب خونه یكی از دوستاش میمونه...
-اها
اون شب بعداز شام رفتم اتاقم و خوابیدم...

صبح بیدار شدم و پریدم تو حموم بعداز یه دوش اومدم بیرون...مسواک زدم و رفتم سر كمد...ساعت 9:30 بود...سحرخیز شده بودم...تصمیم داشتم امروز یكم برم تو باغ پیاده روی....بااینكه سرد بود ولی حال میداد...نیم تنه قرمزمو كه روش یه خرس پشمالوی مشكی بود با یه شلوار جین مشكی تنگ پوشیدم...سوییشرت قرمز و مشكیمم روی نیم تنم پوشیدم و باز گذاشتمش و زیپشو نبستم...كسی تو باغ نیست كه بخواد من و ببینه...موهای بلندمو بافتم و رو شونه راستم انداختم...كلاه سوییشرتو كشیدم سرمو،جلوی موهامو كه توی حموم چتری زده بودم و با مو صاف كن صاف كردم...چتریام تا زیر ابروهام بود...
شبیه بچه كوچولو ها شده بودم...
یه خط چشم و رژ قرمز مات هم زدم...
كتونیای اسیكس قرمز و مشكیمم پوشیدم و بعداز برداشتن هدفون و گوشیم و دوش گرفتن با ادكلن از اتاق زدم بیرون ...خونه ساكت بود و كسی تو سالن نبود...
چطوره نرده هارو امتحان كنم.؟
فكر خوبیه...
ذوق زده نشستم روی نرده و سر خوردم...با ذوق جیغای خفیف میكشیدم...وسطای نرده ها بودم كه یدفعه یه اورانگوتان جلوی نرده ها سبز شد....خیلی ترسیده بودم....با چشمای گرد شده جیغای مشكی(بنفش) میكشیدم كه الان دیگه بجای ذوق از ترس بود...
اون اورانگوتانم شوک زده به من كه داشتم عربده میكشیدم نگاه میكرد...
نمیدونم چی شد كه یدفعه رو اورانگوتان سقوط كردم...
عه عه عه عه....هردومون با چشمای گرد بهم نگاه میكردیم...اینكه اورانگوتان خودمونه...ارتا خره...!
یدفعه دیدم صدای سرفه میاد...
اومدم از روی ارتا بلند شم ولی مگه میزاشت؟؟؟ ولم نمیكرد كه...با حرص یه وِشگون از پاش گرفتم كه اخش به هوا رفت و منم بلند شدم...
پانیز و آسا بالاسرم
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#11
بودن...
آسا یجوری منو نگاه میكرد كه انگار من رقیبش بودم...پانیزم با اخم به شكم لختم نگاه میكرد...انتظار داشت الان من از خجالت سرمو بندازم پایین و سرخ و سفید شم...
ولی من پررو تر ازین حرفا بودم...
تازه این چیزا تو خانواده ما عادی بود...ادم نباید تو خونه چادر سرش كنه كه...تازه اینم یه اتفاق بود...از قسط كه نرفته بودم روش...
با سرتقی زل زدم تو چشماشون...
-عسل:جانم؟؟
-پانیز: یه موقع خجالت نكشیا
-عسل: واسه چی باید خجالت بكشم؟
پانیز چشم غره رفت ولی زمزمه آسارو شنیدم...
-آسا: انگار نه انگار كه بااون وضع لباس اومده خودشو انداخته تو بغل ارتا...
بلافاصله جوابشو دادم...
-عسل: ببخشید نمیدونستم شما وكیل و وصیع اقا ارتایی...ادم باید خیلی كور باشه كه نبینه من از قسط نیفتادم رو اقا ارتا...درضمن بهتره به كارتون برسید...
اقا رو محكم گفتم كه انقدر خودمونی زر نزنه....نمیدونم چرا این حرف و زدم ولی احساس میكردم لازم بود...
آسا اومد جواب بده كه ارتا زودتر گفت:
-مگه نشنیدی عسل چی گفت؟ به كارتون برسید...
با چشمای گرد شده به اورانگوتان نگاه كردم...این چرا حرف زد؟
برگشت سمت من :
-تو اینجا چیكار میكنی؟
-من باید اینو بپرسم...
-اینجا خونمونه هاااا نمیدونستم واسه اومدن به خونمون باید از تو اجازه بگیرم...
-منم دختر باربد تهرانیم، دوست اقای نصیری...مامان و بابام رفتن مسافرت واسه همین منو پیش مطمئن ترین دوست ددی كه اقای نصیری بود گذاشتن...الان هم اگر اجازه بدی و هیكلتو بكشی كنار میخواستم برم بیرون...
با چشمای سبزش زل زد تو چشمام و گفت:
مامان و بابات رفتن تركیه؟
-اره...فضولیت تموم شد؟ برو كنار...
-بااین وضعیت میخوای بری بیرون؟
-اونش به تو مربوط نمیشه...
بعدشم یه لبخند دندون نما زدم و بعد از یه تنه محكم پریدم بیرون...
مثل هاپو داشتم دروغ میگفتمااا بیرون كجا بود؟
باغ باصفایی داشتن...هدفونمو گذاشتم رو گوشمو شروع كردم به قدم زدن...
وسطای باغ بودم كه دیدم یه توپ والیبال بالای درخته...
ایوللل توپ بازی....هوس كرده بودم...به دور و برم نگاه كردم و وقتی دیدم كسی نیست عین میمون از درخت گرفتم و رفتم بالا...توپرو برداشتم و پرت كردم پایین كه دیدم صدای آخ اومد...
اوه اوه...كیو زدم ناقص كردم؟؟؟
از بالای درخت اروم سرمو اوردم بیرون كه دیدم باغبونه...خخخخ
بیچاره...
-عسل:سلام...چیزیتون كه نشد؟ خوبید؟
-بله دخترم خوبم...فقط ازین به بعد به پایین یه نگاه بنداز...
واییی داشتم میتركیدم از خنده....
-بله بله حتما....
دوباره عین میمون رفتم پایین توپ و برداشتم و به سمت خونه راه افتادم...خب...به كی بگم بیاد باهام بازی كنه؟؟ یه بشكن زدم...گرفتم...

رفتم تو خونه...شیداجون و اقای نصیری و ارتا پشت میز داشتن صبحونه میخوردن..شیداجون اول ازهمه متوجه من شد...ً
-سلام عزیزم...خوبی گلم؟
-لبخند خبیثی زدم و گفتم:
-عالیم .شماخوبی؟(بایدم با بلایی كه قراره سر ارتا بیارم عالی باشم)
-شیداجون:مگه میشه باوجود تو بد باشم؟
برگشتم سمت اقای نصیری:
-سلام صبح بخیر
-سلام دخترم...بیا صبحانه بخور...
-ممنونم...اصلا اشتها ندارم...شما بخورین نوش جان...
بعدشم بی توجه به نگاه های خیره خدمتكارا و شیداجون و اقای نصیری،رفتم بالا سر ارتا و دستشو گرفتم و كشیدم...
-بلند شو!
ارتا با تعجب برگشت سمتم:
-واسه چی بلند شم؟
ای باباااا زبون ادم حالیش نمیشه...
پای راستمو كوبیدم زمین:
-میگم بلند شو...
همه داشتن باتعجب نگام میكردن...
الان پیش خودشون میگن دختره دیوونس...ارتا با همون تعجب بلند شد:
-ارتا:خب؟
دستشو كشیدم و همونطوری كه راه میرفتم حرف میزدم...:
-خب به جمالت! بیا بریم بازی كنیم.
بااین حرفم شیداجون و اقای نصیری تركیدن از خنده...
ارتا دستشو كشید و وایستاد:
-ارتا:یعنی چی بچه مگه من همسن توام؟
-حرف نباشه بگو چشم راه بیوفت...
دیگه شیداجون و نصیری داشتن میز و گاز میزدن...
-ارتا:اره بخندین بخندین بدبختی من خنده هم داره...
برگشت سمت من:
-اونوقت من بااین قدم چی بازی كنم؟
دستام و زدم بهم و باذوق گفتم:
-فوتبال
-ارتا:با كدوم توپ؟
-تو باغ یه توپ والیبال از بالای درخت اوردم پایین...بااون بازی میكنیم...
-من باتوپ والیبال، فوتبال بازی نمیكنم...
-یعنی چی بازی نمیكنم؟ مگه دست خودته؟
-اره دست خودمه
-برو بابا
بعدشم كشیدمش و بردمش بیرون...(البته من كه نمیتونم اون اورانگوتانو بكشم...خودشم كمك كرد)
همونطوری كه داشتیم میرفتیم به آسا و پانیز نگاه كردم...آسا داشت دوباره عین صبح با عصبانیت و حسرت نگاهم میكرد...آساهم داشت با حرص نگام میكرد...منم بهشون اهمیت ندادم و با ارتا رفتیم تو حیاط...ً

-عسل: تو حیاط بازی كنیم یا باغ؟
-ارتا: اول برو بالا یه لباس درست و حسابی بپوش الان باغبونا میان...
بی اختیار گفتم:
-باشه
خندید...عه عه عه این گونش چال داره؟ رو ته ریشش چال افتاده بود...وای الان میپرم بوسش میكنمااا
حیف اون چشما و لبا و بینی و اون چال گونه كه خدا به این داده...
وجی:یدفعه بگو اون قیافه...
چرا دونه دونه نام میبری؟
حالا هر چی...با اخم زل زدم بهش...
-چیه جوجه چرا اونجوری نگاه میكنی؟
-حیف این قیافه كه خدا به اورانگوتانی مثل تو داده...
-حیف اون لبا و اون قیافه كه خدا به وحشی مثل تو داده...
گرمم شد...حس خوبی بهم منتقل شد...
دستم و تو هوا تكون دادم:
-برو باوا
بعدشم رفتم تو خونه و با دو خودم و به اتاقم رسوندم...قلبم خیلی تند میزد...انگار دویست كیلومتر دوییده بودم...یه پُلیور بافت زرد برداشتم و پوشیدم...با شلوارک ورزشی ستش كه تا زیر زانوم بود...موهامم كه بافته بودم...
كتونیای زرد آدیداسمو هم پوشیدم و ازاتاق زدم بیرون...یادم باشه غروب به شادی و هستی بزنگم
بریم بیرون یكم خرید كنم...لباسام دیگه داره دلمو میزنه...اون اوسكلارو كه تا خبری نگیری خبری نمیگیرن ازت...راستی یادم باشه یكم درسم بخونم...تقریبا دوهفته ی دیگه باید كنكور بدیم...اومدم از پله ها برم پایین كه با شدت به عقب كشیده شدم و خوردم تو دیوار...آخخ كمرم شكست...این دیگه كدوم خریه؟
آسا بود كه منو كوبیده بود تو دیوار...سرشو اورد زیر گوشم:
-ببین هرزه خانوم یه چیزی میگم خوب تو گوشت فرو كن...سعی نكن به ارتا نزدیک بشی، فهمیدی؟ اون لقمه خوبی نیست واسه تیغ زدن... ارتا منو دوست داره...دفعه دیگه اگر ببینم داری بهش نزدیک میشی بد میبینی...

چیییی؟؟؟ این چه غلطی كرد الان؟؟؟؟؟؟ منو تهدید میكنه؟؟؟؟
هه بیچاره خبر نداره كه بااین كارش قبر خودشو جلو جلو كنده...
من مدال كشوری نینجستو دارم و الانم بااین غلطایی كه آسا كرد خونش حلاله....
همینطوری داشت ور میزد كه با یه حركت هلش دادم عقب و دستشو پیچوندم و به شكم خوابوندمش رو زمین...
پامو گذاشتم رو گردنش و گفتم:
اولا كه هرزه خودتی و اون دوست پلاستیكیت...دوما...فكر نكن همه مثل توان كه بخوان كسی و تیغ بزنن...اگه چشمای كورتو باز كنی میتونی ببینی كه من با فروختن ماشینم میتونم هیكلتو بخرم...پس زر زر نكن...بعدشم من اراده كنم صدتا مثل ارتا میان طرفم...نترس به اقا ارتاتون كاری ندارم...الان از خیر شكستن گردنت گذشتم ولی دفعه بعد اگر ازین غلطا بكنی باید دار فانی رو وداع بگی...
برگشتم برم پایین كه ارتا رو دیدم...
-ارتا: عسل سه ساعته دارم صدات میكنم پس كجایی؟
-هیچی...! ارتا فوتبال باشه واسه یه روز دیگه...الان كار دارم...
بعدشم رفتم تو اتاقم و درو بستم و قفل كردم...سریع یه ست مشكی و سفید زدم و یه كلاه بافتنیم سرم كردم...زنگ زدم به بچه ها و تو پاساژ آزادی باهاشون قرار گذاشتم...
رفتم پایین...ارتا داشت tv میدید و شیدا جونم داشت با تبلت ور میرفت...
-شیداجون: جایی میری عزیزم؟
-بله...با اجازتون دارم با دوستام میرم بیرون...
-باشه عزیزم ولی زود برگرد...مواضب باش كسی بااین تیپت ندزدتت...
ارتا یه جوری نگاهم میكرد...
خندیدم...
-چشم. خدافظ.
رفتم سوار ماشین شدم...


"یك هفته بعد"

یک هفته از اومدنم به این خونه گذشته...تواین یک هفته خیلی چیزا فهمیدم...یه نمونش این بود كه آسا و پالیز دوستن و آسا ارتارو دوست داره ولی ارتا ازش بدش میاد...
اینو خودش بهم گفت...منم تو این چند روز انقدر ارتارو اذیت كردم كه میخواد بكشتم...ولی با وجود شیداجون نمیتونه چیزی بگه...الانم تازه بیدار شدم و دارم لباس میپوشم كه برم اذیتش كنم...خخخ مریضم دیگه چیكار كنم؟
یه لباس آستین سه ربع یقه هفت كه سبز لجنی بود و تا زیر باسنم بود و رو كمرش یه كمر بند خیلی خوشگل بسته میشد با یه شلوار كتان سبز لجنی تنگ لوله تفنگی پوشیدم...دمپایی رو فرشیامم كه روش یه خرس بود و خیلی لطیف بود پام كردم...یه برق لبم زدم و یه هِد پارچه ای كه روش یه پاپیون سبز لجنی بود رو زدم به موهام و چتریام و ریختم و موهامم همونطوری باز ول كردم و از اتاق زدم بیرون و با یه لبخند خبیث به سمت اتاق ارتا رفتم...اتاق آسا و پانیز رو به روی اتاق ارتا بود...(همونی كه ست خردلی داشت)
اروم در اتاق و باز كردم و وارد شدم...اوخی عزیزم چه ناز خوابیده...موهاش پخش شده بود رو پیشونیش...لباشم كه خدادادی غنچه بود...وای بخورم تورو...
وجی:عسل خفه
تازه متوجه بدنش شدم كه لباس نداشت...اوهوع...سیكس پک و برم...بازوهارو برم...بازوهاش متوسط بود...یعنی بادكنكی نبود...
ولی سیكس پكش بدجوری گره گره بود...خوش،بحال رل این...یعنی ضیدش كیه؟؟؟
وجی: اخه به تو چه؟
اروم اروم رفتم سمت تختش...تو این یه هفته یه حسایی به این اورانگوتان داشتم...نمیدونم چیه...
وللش باو...موهارو نگاه كن...دستمو بردم لای موهاش...چقدر لَخت و نرم بود...همینطوری داشتم موهاش و ناز میكردم كه چشمای سبزشو
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#12
باز كرد...چشماش از همیشه روشن تر بود...دستمو كشیدم و اومدم برم كه دستمو گرفت و با یه حركت پرت شدم تو بغلش...تو بغلش بین بازوهاش قفل شده بودم...یه دستش رو كمرم بود و به خودش فشارم میداد...سرمو اوردم بالا بپرم بهش كه چون فاصلمون كم بود لبامون رو هم قفل شد...چشمام گرد شد...ازش فاصله گرفتم و امدم شروع كنم به تخریب شخصیتی كه نزاشت...یجوری نگاهم میكرد...
-ارتا:هیسسس
بعد چند ثانیه لباشو گذاشت رو لبهام...نهههه نباید این اتفاق بیفته....خودم تازه داشتم با حسای جدیدم كنار میومدم...حالا اینم اضافه شد...سریع سرمو بردم عقب و با اخم بهش نگاه كرم...قهقهه زد و بغلم كرد و سرمو گذاشت رو سینش...
-چیه جوجو؟؟چرا اونطوری نگاه میكنی؟
-تو غلط میكنی منو بوس میكنی...
-تو واسه چی موهای منو ناز میكنی؟
-خب موهات خوشگله...
-خب لبای توام خوشگله...
دوباره با اخم نگاش كردم كه خندید...اوفففف چال گونرو برم...
ولی نمیتونم بوسش كنم...نه عسل...این اتفاقم نباید میفتاد...بلند شدم و از اتاق زدم بیرون...باورم نمیشد...من،عسل تهرانی اجازه دادم كه ارتا ببوستم...نمیدونم چرا جلوشو نگرفتم؟ دیدم آسا و پانیز دارن میان بالا...
-آسا: تو، تو اتاق ارتا چیكار میكردی؟
-پانیز: معلوم نیست داشته چه غلطی میكرده...
خواستم جوابشو بدم كه صدایی از پشتم گفت:
-به شما چه ربطی داره؟
برگشتم و به ارتا كه از عصبانیت نفس نفس میزد نگاه كردم...
-ارتا: اگه یبار دیگه...فقط یبار دیگه ببینم هر كدومتون به عسل بی احترامی كردید به مامان میگم اخراجتون كنه...
داد زد:
-فهمیدین؟؟
آسا و پانیز هردو باهم گفتن:
-چشم!
ارتاهم دستمو تو دستش قفل كرد و از كنارشون گذشتیم...
چشم غره ای بهش رفتم و دستمو از دستش خارج كردمو رفتم پیش شیداجون كه توی اشپزخونه بود...
بعد از صبحونه رفتم بالا تا حاضر شم و با بچه ها بریم تا شماره صندلیای كنكورو بگیریم...هفته ی دیگه امتحان داریم...تو این چندروز خودمو خفه كردم انقدر درس خوندم...
پالتوی مخمل سبز لجنی كه تا بالای زانوم بود و كمربند پهنی داشت و پوشیدم و مجبوری یه شال سبز روی سرم انداختم...اگر شال سرم نمیكردم تو حوظه بهم گیر میدادن...دونه دونه داشت برف میومد...خیلی ذوق كردم...هوراااا
میرم با ارتا برف بازی میكنم...دوباره یاد صبح افتادم...اوفففف...این پسره دیوونس...كیف كوله ی سبزمو برداشتم و موبایل و هدفونم و به همراه كلاه بافتنی سبزم گذاشتم توش تا بعدازینكه از حوضه اومدم بیرون شالمو درارم و با كلاه عوض كنم....اصلا نمیتونم شال و تحمل كنم...خط چشمم و به چشمم كشیدم...
بخاطر اینكه برف میومد چكمه ی سبز چرمم كه تا زانوم بود رو پام كردم...بخاطر قد بلندم مجبور بودم همیشه چكمه پاشنه تخت بخرم...
وجی: مطمئنی قدت بلنده؟
-اره چطور؟
وجی: اگر تو قدبلندی پس ارتا چیه؟
اوه اوه اره اون قدش خیلی بلنده...من و میزاره تو جیبش...
از اتاق رفتم بیرون...ارتاهم حاضر و اماده نشسته بود روی مبل...واا این میخواد تو این برف كجا بره؟
شونه ای بالا انداختم و از جلوش رد شدم كه باصداش وایستادم:
-عسل بشین تو ماشین من...
-واسه چی؟
-نكنه میخوای تو این برف بشینی پشت رول،؟
-اره چه اشكالی داره؟
چشم غره ای بهم رفت:
-ارتا: برو بشین تو ماشین صداتم در نیاد...فكر نكن نمیدونم 17 سالته و گواهینامه جعلی داری...
واااا این از كجا میدونه؟
بی حرف رفتم و تو ماشین نشستم...خودش واسه چی نیومد.؟
همون لحظه درو باز كرد و نشست...
چه حلال زاده...
-ارتا: بریم؟
-اره بریم...
ضبط و روشن كرد و راه افتاد...
عه عه عه جالبه!
اورانگوتانم wontons گوش میده...
اهنگ ( وانتونز-چرا میگذره) توی فضا پخش شد...

بگو یعنی بازم میشه بی دغدغه زندگی كرد هیچوقت...نمیشه هیچوقت...

هر روز، میره عین باد و این سن ماست،كه میشه بیشتر،هی میشه بیشتر...

چرا میگذره،چرا میگذره بگو...تو بگو چرا میگذره ،چرا میگذره انقدر سریع...

این ماییم كه یادمون رفته...واسه كسی مهم نیست حالمون بد شه...

ما جاییم كه اسمون هست ولی واسه پرواز شده بالمون بسته....

بی اختیار ذهنم رفت سمت ارتا...
سمت صبح...اون لحظه ای كه منو بوسید...اون لحظه حس خوبی بهم منتقل شد...منی كه از پسرا متنفر بودم بوسه ی آرتارو دوست داشتم....اصلا چرا منو بوسید؟ ...
اون منو به چ

اون منو به چشم یه بازیچه میبینه؟
اره دیگه...پس چی؟یعنی اون بوسه یه هوس بوده؟ ...به نیم رخش نگاه كردم...پوستش عین خودم بیش از حد سفید بود و لبای صورتیش تو صورتش خودنمائی میكرد...
-مورد پسند واقع شدم؟
اوه اوه فكر كنم خیلی ضایع زل زدم بهش...
-عسل: نخیر.
-ارتا: عه؟ پس چرا بهم نگاه میكردی؟
-همینطوری...
-اها.
این "اها" یعنی خر خودتی...
به من چه...زیرچشمی به تیپش نگاه كردم...كتونیای اسیكس سبز،شلوار كتان سبز، سوییشرت یسره ای سبز لجنی...با من ست كرده بود...از شادی شنیده بودم كه رادوین بهش گفته دوسش داره...
شادیم دوسش داره...گفت دو هفته دیگه قراره رادوین بره خواستگاری
لبخند شیطانی زدم...اگر من گذاشتم مراسم خواستگاری خوب پیش بره...برگشتم سمت ارتا به اونم نقشمو بگم كه نگام به نگاه خیرش قفل شد...
-جلوتو نگاه كن! من جونمو دوست دارمااا
خندید كه دوباره گونش چال افتاد...من دیگه نمیتونم خودمو نگه دارم...میخواستم بوسش كنم كه وجدانم زد تو سرم...
با شادی و هستی جلوی حوظه قرار گذاشته بودم...دیدمشون...
جلوی حوظه وایستاده بودن...ارتا جلوشون نگه داشت...برای شادی و هستی قضیه ارتارو تعریف كرده بودم و ازینكه ارتا پسر نصیریه خبر دارن...
پریدم پایین...هستی متوجهم شد:
-سلام عسلی اومدی؟
-كوری؟
-ببین هی میخوام باهات درست صحبت كنم هی نمیزاری...
-درست صحبت كردنت بخوره تو سرت...
برگشتم سمت شادی...
-شما خوبی؟؟ یه موقع بد نگذره با اقا رادوین؟
شادی كه هنوز متوجه اومدن ارتا نشده بود گفت:
-شما چی؟ یه موقع با اقا ارتا بد نگذره؟
ارتا از پشتش گفت:
-نه بد نمیگذره به لطف شما...
شادی شوک زده برگشت و به ارتا نگاه كرد و لبخند سكته ای زد:
-امم سلام خوب هستید؟؟؟
-بله.عالیم...
بعدشم با یه لبخند شیطون به من نگاه كرد و چشمک ریزی زد...
بهش چشم غره رفتم....
یه پسره از كنارم رد شد و لبخندی بهم زد...ازین جوجه فُكُلی ها بود...
ارتا اخماش رفت توهم...شادی و هستیم داشتن با چشمای ریز شده نگاش میكردن...
-عسل: بله اقا كاری داشتید؟
-چرا انقدر خشن؟
ارتا قدم برداشت سمتش كه من سریع تر رفتم سمت پسره...
لبخندی زدم و گفتم:
به این خاطر...بعدشم پامو بردم عقب و زدم بین پاهاش...پسره كبود شد و افتاد زمین...اخی...الهی...ارزوی پدر شدن تا آخر عمر باهاش میمونه...
ارتا خندید و دستمو تو دستش قفل كرد...هستی و شادی با چشمای گرد به دستامون نگاه میكردن...ای باباااا الان فكر میكنن چیزی بینمون هست...
اوفففف...خلاصه كه اونروز رفتیم و تا ساعت 8:00 شب علاف شدیم تا شماره صندلیارو بگیریم...شبم ارتا میخواست بریم رستوران غذا بخوریم اما من گفتم نه...
شبم بعد از خوردن شام خوابیدم...


"یک هفته بعد"

تو این یک هفته همه چی عادی بود...ارتاهم درگیر درسای دانشگاه بود و زیاد نمیدیدمش...خودمم بیرون نمیرفتم و فقط درس میخوندم...الانم تازه امتحان و دادم و تو ماشینم و دارم به سمت خونه میرم...كنكور آسون بود...تقریبا همرو بلد بودم...مطمئن بودم كه میتونم رتبه خوبی رو كسب كنم...
در باغ و با ریموت باز كردم و لكسوز و داخل باغ پارک كردم...برف زیادی اومده بود و تصمیم داشتم برم پیش ارتا و بریم برف بازی...وارد خونه شدم...شیداجون روی مبل نشسته بود و تی وی تماشا میكرد...بهم لبخندی زد:
-تموم شد؟
-اره تموم شد...
-شیداجون،: خب عزیزم...بیا اینجا میخوام باهات حرف بزنم...
-چشم...
رفتم و رو به روش نشستم...
-بفرمایید...میشنوم...
شیداجون آسارو صدا زد ولی بجاش پانیز اومد...اینا مشكوكنا...
-بله خانوم.؟
-پانیز دوتا كاپوچینو بیار..
-چشم خانوم...
-شیداجون میشه بگیید چیكارم داشتید!؟ نگران شدم...
-دخترم نیاز نیست نگران بشی...من و شهرام داریم یه سفر یک ماهه میریم...میخواستم ببینم توام میای؟
وای نههه من الان اصلا حال و حوصله ی سفر ندارم...میخوام برم عشق و حال...
-نه شیداجون...من نمیام...بخدا میخواستم باهاتون بیام اما كلی نقشه كشیدم...
شیداجون خندید...خخخ حالا فهمیدم اورانگوتان چال گونشو از كجا اورده...از شیداجون به ارث برده...پانیز قهوه هارو روی میز چید و رفت...
-شیداجون: به خدمتكارا هم واسه یک ماه مرخصی دادم...ارتاهم نمیاد پس بااین حساب تو و ارتا باید این یه ماه خونه بمونید...
بی اختیار گفتم:
-میخواید من و بااون اورانگوتان تنها بزارید؟؟؟
شیدا جون اول یكم با سردرگمی نگاهم كرد و بعدش زد زیر خنده...
تازه فهمیدم چی گفتم...ولی دیگه نمیشه كاریش كرد...
-نترس دخترم...ارتا اونطوری نیست...
حالا اگر ناراحتی به ارتا میگم بره هتل...

یه لحظه صورت معصوم ارتا اومد جلو چشمم...انصاف نیست كه ارتا بخاطر من از خونش بره بیرون...
تازه اگر اون نباشه كه من اینجا سكته میكنم...
-نه نه نیاز نیست...فقط شما كی حركت میكنید؟
-امشب بعداز شام راه میفتیم به طرف شمال...
-اها...خدا به همراهتون...خدمتكارا كی میرن؟
-آسا و پانیز و سمیه خانومم ساعت 6:00 میرن...
ساعت و نگاه كردم...5:00 بود...آخ
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#13
یششش تا یک ساعت دیگه از دست آسا و پانیز خلاص میشم...
احساس كردم از بالا صدای جیغ خفیفی میاد...با یه با اجازه بلند شدم و از پله ها رفتم بالا...
با چیزی كه میدیدم چشمام تا اخرین حد ممكن گشاد شد...ارتا موهای آسارو گرفته بود و همونطوری كه میكشید حرفم میزد...
-ارتا: من و تهدید میكنی؟ تو عددی نیستی كه...برو بگو...من و از چی میترسونی؟ واسه من كه اتفاقی نمیفته...گفتنت مساوی میشه با اخراج شدنت ازینجا...

دیگه موهای آسا داشت كنده میشد...
رفتم جلو...
-عسل: ارتا؟؟ ولش كن...چخبرتونه؟؟؟ صداتون تا پایین داره میاد...
ارتا با شنیدن صدام موهای آسارو ول كرد...
-هیچی.! ساعت نزدیک شیشه آسا خانوم دارن رفع زحمت میكنن...
-اها...ارتا میای بریم برف بازی؟.
ارتا با چشمای سبزش زل زد تو چشمام...
-چشم! میریم...امتحانتو خوب دادی؟
دستمو كشیدم پشت گردنمو با گیجی گفتم:
-اره....خوب بود...
این چرا به من گفت چشم؟
آسا با نفرت زل زد تو چشمام و از كنارم رد شد...
ارتا كه گیجیمو دید لبخندی زد كه چال گونش معلوم شد و دلمو برد...
رفتم تو اتاقم و درو بستم...
دیشب به خودم اعتراف كرده بودم كه عاشق ارتا شدم...از بودن باهاش لذت میبردم،وقتی میدیدمش ضربان قلبم میرفت بالا، گرمم میشد، وقتی فكر میكردم ممكنه دوست دختر داشته باشه به دوست دخترش حسودیم میشد، خر نبودم و خوب میدونستم كه اینا همه علائم عاشق شدنه...نمیدونم اونم دوستم داره یا نه ولی مهم اینه كه من حاضرم براش بمیرم...یه كاپشن سفید از توی كمد دراوردم كه تا بالای باسنم بود...یه شلوار كتان جذب سفیدم پوشیدم با بوت های سفید...كلاه بافتنی سفیدمم سرم گذاشتم و رفتم دم در اتاق ارتا...در زدم و با صدای بفرماییدش رفتم توی اتاق...
داشت تیشرت میپوشید...نشستم رو تخت...دستامو زدم زیر چونمو محو دیدنش شدم...حالا میفهمم چقدر دوسش دارم...یعنی ارتاهم كسی رو دوست داره؟ یعنی كسی بوده كه دلشو ببره؟...وای خدایا خودت كمك كن كسیو دوست نداشته باشه...از فكر كردن بهش هم دیوونه میشم...دستامو از زیر چونم برداشتم...ارتا رو به روم وایستاده بود...اصلا حواسم نبوده سه ساعت زل زدم به پسر مردم...
اروم اروم اومد جلو...هیچ ترسی نداشتم...اون عشقم بود...ادم از عشقش فرار نمیكنه كه...اگر هفته پیش وقتی كه منو بوسید ازش فرار كردم بخاطر این بود كه هنوز احساسم و نفهمیده بودم...اما الان واسم مهم نبود...من میپرستیدمش...تمام حواسم به چشماش بود...
-ارتا: خوشگل شدی...
بی اختیار گفتم:
-توام همینطور...
تیپ مشكی زده بود...
كاپشن چرم مشكی،شلوار جین مشكی،كتونیای ادیداس مشكی...
چشماش با حرفم برق خاصی زد...
از روی تخت بلند شدم...اومد جلو و دستمو بین پنجه های قویش گرفت...از اتاق زدیم بیرون و رفتیم پایین....هرچی خواستم دستمو از توی دستش دربیارم نمیذاشت و محكم تر میگرفت...اگر الان شیداجون ببینتمون چی؟ از شانس خوب من شیداجون داشت تی وی تماشا میكرد....سرشو برگردوند و وقتی نگاهش به دستای قفل شدمون افتاد چشماش برق زد....
با لبخند بهمون خیره شد...یعنی میخواستم ارتارو نصفش كنم...
با حرص نگاهی به ارتا انداختم كه ریز خندید و چال گونش معلوم شد...
اگر شیداجون نبود چالشو بوس میكردم...
-شیداجون: خوش تیپ كردین جایی میرین؟
-نه شیداجون میریم تو باغ برف بازی كنیم...
-ارتا: نخیر...میخوایم بریم پیست اسكی جاده چالوس !...
وای ایوال...من همیشه با مامی و ددی میرفتم پیست اسكی...
نیشم باز شد...
دستمو به زور از دست ارتا دراوردم و اروم سوییچشو كه از جیبش آویزون بود و كش رفتم و با ذوق دوییدم تو باغ...فقط لحظه آخر صدای خنده ی شیداجون و ارتا رو شنیدم...نشستم تو ماشین و یه آهنگ پلی كردم و شروع كردم به رقصیدن....یاد هستی و شادی افتادم...شادی دیوونه امشب خواستگاریشه...نقشه ها دارم...شادی خره كه با اقا رادوین سرش گرمه...هستی خره ام كه با اقا شروین رل زدن....یبار از دهن شادی پرید...از دست هستی ناراحتم...من همه چیزو به اونا میگفتم اما هستی با این كارش باعث شد كه نسبت بهش بی اعتماد بشم...از صبحم هرچی زنگ زه جواب ندادم.تو این فكرا بودم كه ارتا اومد و نشست...
با حرص نگاش كردم...
اول با تعجب نگام كرد و بعد زد زیر خنده...اینم هی زرت و زورت میزنه زیر خنده...
-ارتا: جانم جوجو؟
-جوجو خودتی...
بعد زیر لب زمزمه كردم:
-اورانگوتان...
-فكر نكن نشنیدم...
-منم گفتم كه بشنوی...
بقیه ی راه دیگه حرفی زده نشد...
رسیدیم پیست اسكی...هوراااا
دستامو با ذوق كوبیدم بهم...دستكشای چرمم همیشه توی كولم بود...دراوردم و دستم كردم...
دستشو دور كمرم حلقه كرد و باهم رفتیم بلیط خریدیم و وارد پیست اسكی شدیم...نیم ساعتی داشتیم میچرخیدیم و مسابقه میزاشتیم كه یدفعه دیدم ارتا به یه جایی خیره شده...هرچی بود پشت سر من بود...اومدم برگردم كه یدفعه دستم و كشید یه گوشه ای و لباش و گذاشت رو لبام...قلبم تند تند میكوبید....چشمام گرد شد...بعد چندلحظه ازم جدا شد.

..این چرا اینطوری كرد؟...
صدای دختری از پشت سرم گفت :
-سلام ...
برگشتم سمتش...یه دختر و پسر بودن...دختره خوشگل بود...موهای مشكی،پوست سفید،ابروهای قهوه ای سوخته،چشمای درشت طوسی،بینی قلمی،لبای گوشتی...
ناخوداگاه خودمو باهاش مقایسه كردم...از خودم تعریف نمیكنم اما تو خوشگلی ازش كم نمیارم...یه جورایی تو خوشگلی برابریم...حس خوبی نسبت به این دختره ندارم...
به پسره نگاه كردم...پسره هم موهای قهوه ای كه عین ارتا دورشو زده بود و وسطش بلند بود...ابروهای كشیده ی قهوه ای كه بین ابروهاش گره ی محكمی افتاده بود،چشمای كهربایی،بینی سربالا و لبای معمولی...
قیافش خوب بود...
-دختره: معرفی نمیكنی؟
بعد به من اشاره كرد...
-ارتا:چرا...
به من اشاره كرد و خطاب به اون دختره گفت:
-ایشون عسله...نامزدم.
چیییی؟؟؟؟ یعنی اگر جاش بود چشمام و گرد میكردم اما الان اگر این كارو میكردم ضایع میشد...
-سارا: خوشبختم...
-عسل: همچنین..
ارتا به اون دختره اشاره كرد و خطاب به من گفت:
-ایشون هم سارا از دوستای خانوادگی هستن...
دختره كه حالا فهمیدم اسمش سارائه حرف ارتارو ادامه داد...
-سارا: و همینطور نامز سابقش...
تنم یخ بست...ارتا با این دختره نامزد بوده؟ احساس میكردم وجودم یخ بسته...
ارتا دستمو گرفت و فشرد...
-ارتا: شما چی؟ معرفی نمیكنید؟
-سارا: البته...!
سارا به اون پسره اشاره كرد و رو به ما گفت:
-ایشون هم نامزدم بنیامین هستن...
به ارتا نگاه كردم...با چشمای خونسرد زل زده بود به سارا...
-ارتا: خوشبختم..
-بنیامین: همچنین...نامزد زیبایی دارین...
ارتا اخماشو كشید تو هم...
-ارتا: ممنون...
بنیامین خیلی بد نگاه میكرد...هیز بود..
-ارتا: خوشحال شدم...ببخشید ما باید بریم...خوشحال شدم...
-سارا: منم خیلی خوشحال شدم...
خوشحال شدنت بخوره تو فرق سر خودت و نامزد هیزت...
خلاصه كه خدافظی كردیمو به سمت ماشین راه افتادیم...خدایاا
این دختره از كجا پیداش شد؟
تا نشستیم تو ماشین بی اختیار پرسیدم:
-دوسش داری؟
-ارتا: كیو؟
-سارا رو..
-نه
انقدر محكم جواب داد كه باورم شد دوسش نداره...اره دیگه اونا حتما نامزدیشون خیلی وقت پیش بوده...باید از شیداجون بپرسم...
یاد بوسه ی ارتا افتادم...داغ كردم...اعصابم خورد شد...اون از من سوء استفاده كرد...فقط بخاطر اون دختره منو بوس كرد...اشک تو چشمام جمع شد...كی فكر میكرد من...عسل تهرانی اینطوری بشم؟...
كه بخاطر یه پسر گریه كنم؟
بغض داشتم...خیلی دوست داشتم ارتا منو بخاطر خودم بوس كنه...اما از من استفاده كرد واسه اون دختره...یعنی سارا انقدر ارزش داره كه ارتا بخاطرش من و بازیچه كرد؟
رفتیم تو باغ...
-ارتا: رسیدیم جوجو...
-دیگه دور و برم نبینمت...
ارتا با گیجی گفت:
-ها؟
-دیگه بهم نزدیک نشو...دیگه نمیخوام ببینمت...حالا فهمیدی؟
بعدشم سریع پیاده شدم و رفتم تو خونه....ساعت 7:30 بود...شیداجون و اقای نصیری توی اشپزخونه بودن...به دوتاشون سلام كردم و رو به شیداجون گفتم:
-شیداجون میشه باهم صحبت كنیم؟
-اره دخترم...حتما...بیا بریم بالا صحبت كنیم...
رفتیم بالا تو اتاق شیداجون...شیداجون نشست رو تخت و گفت:
-بگو دخترم...چی شده؟
ای عسل خاک توسرت...حالا میخوای بهش چی بگی؟ تصمیم گرفتم به شیداجون بگم...
-شما دختری به نام سارا میشناسید؟
شیداجون اخماشو كشید توهم...
-اره دخترم میشناسم...مگه چی شده؟ تو از كجا میشناسیش؟
-آخه...آخه امروز كه رفته بودیم پیست اسكی...یه دختریو به نام سارا دیدیم...یه نامزدم داشت بنام بنیامین...میخواستم ببینم این دختر كیه؟ اخه...ببینید شیداجون...
یجورایی دختره مرموز بود...حس خوبی بهش نداشتم...یجوری بود...
شیداجون رفت تو فكر...بعد چند دقیقه گفت:
-حدس میزدم برگرده...
ببین دخترم...حدود دوسال پیش...ارتا اومد پیشم و گفت یک دل نه صد دل عاشق یه دختری به نام سارا شده...گفت میخوام برم خواستگاریش...اون موقع ارتا فقط 20 سالش بود...هنوز بچه بود...من و باباش هرچقدر بهش گفتیم هنوز زوده تو كَتِش نرفت كه نرفت...گفت الی و لِلیٰ باید بریم خواستگاری...ماهم كه فقط ارتارو داشتیم و نظرش خیلی واسمون اهمیت داشت...این شد كه قبول كردیم و رفتیم خواستگاری سارا...
از نظر مالی تقریبا هم سطح ما بودن...اونجا كه رفتیم من و شهرام رفتار خوبی از سارا و خانوادش ندیدیم...یه جورایی دختر سبكی بود...احترام پدر و مادرشو نگه نمیداشت...دختر خوبی نبود...و همینطور چیزی كه امروز تو فهمیدی...

به اینجا كه رسید یكم مكث كرد...بعدش بهم نگاه كرد و گفت:
-مرموز بود...خیلی مرموز بود...منم مثل تو حس خوبی بهش نداشتم...
ارتا و سارا باهم نامزد كردن...تو دوران نامزدیشون سارا هروقت میومد خونمون به من طعنه میزد و با نیش و كنایه حرف میزد...تیكه مینداخت...منم بخاطر ارتا چیزی نمیگفتم...
اصلا رفتارش در شَئن خونواده ما نبود...اما بخاطر ارتا مجبور بودیم تحمل كنیم...گذشت و گذشت تا روزی كه یک هفته مونده بود به عروسی...اونروز من تو آشپز
 

asalnmati

New member
تازه وارد
#14
خونه پیش سمیه خانوم بودم كه ارتا با اخمای درهم و وضعیت آشفته اومد خونه...اونروز سارا به ارتا گفته بود که یكی دیگه رو دوست داره و تو این مدت ارتا بازیچه بوده...از ارتا معذرت خواهی كرد و بعدشم برای همیشه رفت...سارا رفت و پشت سرشم نگاه نكرد...رفت تایلند...و حالا برگشته...

برای دومین بار تو امروز تنم یخ بست...حرفی كه بابا قبلا گفته بود توی مغزم اکو شد:
"یه تک پسرم دارن كه 22 سالشه و تازه دو روزه از تایلند برگشته..."
بعدشم حرفای شیداجون تو مغزم اکو شد:
"سارا رفت و پشت سرشم نگاه نكرد...رفت تایلند..."

تو افكار خودم بودم كه با صدای شیداجون حواسم جمع شد:
-من ارتارو خوب میشناسم...پسری نیست كه دوباره وابسته شه...ارتا دیگه سارارو دوست نداره...اون احساس قبلشم یه احساس زودگذر بوده...

شیداجون داشت حرف میزد ولی من نمیشنیدم...هیچی نمیشنیدم...
هیچكس یهو بی دلیل بلندنمیشه بره خارج كه...اونم چی؟ تایلند...از بین این همه كشور بره تایلند...
خدایااا انصافه؟
چرا تو 17 سالگی باید شكست بخورم؟...من اصلا تا یكماه پیش نمیدونستم عشق یعنی چی؟ هركی میگفت عاشق شده مسخرش میكردم...خدایاااا

الان چند ساعتی میشه كه شیداجون و اقای نصیری رفتن...منم ازون موقع تو اتاقمم....ارتا یه چند باری اومد پشت در اتاق ولی در و باز نكردم...بغض عین یه غُده چسبیده به گلوم...اخه چرا؟ خدایااا چرا؟
یه سوییشرت كشیدم بیرون و پوشیدم و رفتم بیرون...سالن تاریک بود...فكر كنم ارتا خوابیده...
سخت نفس میكشیدم...بغضم داشت نفسم و میگرفت...رفتم تو باغ...دوییدم...تا وسط باغ دوییدم...سرمو گرفتم سمت آسمون...دیگه نمیتونستم بغضم و مهار كنم...همونجا رو زمین نشستم...اشكام با درد میچكید رو گونهام....سرمو گرفتم سمت اسمون...خدایا...اگر ارتا دوسم نداشته باشه چی؟ ....
اشكام میومدن ولی از بغضم كم نمیشد...سرمو گذاشتم رو برفا...با صدای بلند هق هق میكردم...بغضم هرلحظه بیشتر نفسمو میگرفت...برف میومد...اشكام میچكید رو برفا....خدایا بخدا دیگه نمیتونم...اون دوتا تیله ی سبز شده تمام زندگیم...از رو زمین بلند شدم و اومدم برم كه سینه به سینه ارتا شدم...با تعجب و چشمای اشكی سرمو گرفتم بالا....بااخم و دست به سینه بهم نگاه میكرد...عطرشو باتموم وجودم بو كشیدم....دوست دارم...نامرد دوست دارم چرا نمیفهمی؟ تازه متوجه اشكام شد...
صورتمو با دستاش قاب گرفت و با انگشت شصتش اشكام و پاک كرد...
-واسه چی گریه میكردی؟
چشمام و بستم...صداش خیلی غمگین بود...نه....من طاقت ندارم كه ناراحتی اونو ببینم...
-ارتا: بیا بریم تو خونه باید باهات حرف بزنم...بسه هرچی بخاطر غرورم هیچی نگفتم...باید بهت خیلی چیزارو بگم...
بعدشم بدون توجه به من انگشتاشو تو انگشتام قفل كرد و به سمت خونه حركت كرد...
رفتیم توی خونه...همه لباسام خیس بود...دست و پاهام یخ كرده بود و نمیتونستم تكون بخورم...ارتا كه وضعیتمو دید اومد طرفم و یه دستشو زیر زانوهام و دست دیگشو پشت كمرم گذاشت و بغلم كرد...
بوی عطرش ارامبخشی بود واسم...
با پا در اتاقم و باز كرد و با نوک انگشتش كلید برق و زد..نورقرمزی
فضارو روشن كرد...ارتا با دیدن اون همه اسكلت و سوسكای پلاستیكی و چیزای ترسناک یه لحظه گرخید...حالا تو اون وضعیت خندم گرفته بود....بیچاره حق داشت تعجب كنه...بعد چند دقیقه نگاهشو از اطراف گرفت و به منی كه از شدت خنده بنفش شده بودم دوخت....با دیدن قیافش دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده...قیافرو...اخم كرد:
-ارتا: هر هر هر این چه سر و وضعیه واسه اتاقت درست كردی؟
اصلا دیگه چنددقیقه پیشو كه داشتم وسط باغ گریه میكردم یادم رفته بود...
-عسل: میدونی چیه؟؟؟ من با این سر و وضع بیشتر حال میكنم...
ارتا یذره نگام كرد و بعد اروم منو گذاشت رو تخت و گفت:
-شومینه روشنه...لباساتو عوض كردی بیا پایین كه گرم شی...
-باشه

لباسام و بایه تاپ مشكی كوتاه كه یه جلیقه ی جدا داشت پوشیدم و جلیقمو روش تنم كردم...یه شلوار گرم كن اسپرت مشكیم پوشیدم...
یه نوار نازک از پوست شكمم معلوم بود...وللش ارتا كه غریبه نیست...موهامو هم همینطوری باز ول كردم و بدون دمپایی یا كتونی همونطوری پای لخت رفتم پایین...
ارتا تو آشپزخونه بود...رفتم و كنار شومینه نشستم...یادم افتاد یکماه دیگه زمستون تموم میشه...پس بااین حساب حدود 4 ماه دیگه تولدمه...شهریور...ماهی كه خیلی دوسش دارم...با صدای ارتا بهش نگاه كردم:
-به چی فكر میكنی..!؟
دستش دوتا لیوان شیركاكائوی داغ بود...واییی من عاشق شیركاكائو ام...ارتا از كجا میدونست من شیر كاكائو دوست دارم؟
-ارتا: اونطوری نگام نكن از مامان شنیده بودم شیر كاكائو دوست داری...
-اها...میخواستی باهام حرف بزنی..
چی میخواستی بگی؟
ارتا نشست رو به روم...یه نفس عمیق كشید و گفت:
-ببین...من...من عاشق شدم...
رنگم پرید،دستام یخ كرد...فكر كنم ارتاهم اینو احساس كرد جون گفت:
-حالت خوبه؟
-اره اره خوبم...داشتی میگفتی...حالا كی هست؟
ارتا سرشو انداخت پایین و گفت:
-یه دختر سرتق...یه دختر پررو...كسی كه وقتی دیدمش منی كه اصلا دخترارو ادم حساب نمیكردم چشمام با دیدنش ناخوداگاه دنبالش كردن...كسی كه با دیدن خنده هاش دلم لرزید...
یه دختری كه با بقیه ی دخترا فرق داره...كسی كه مثل بقیه ی دخترا دنبال پسرا نیست...

زل زد تو چشمام...

-كسی كه با چشمای قهوه ایش دلم و جادو كرد...

نفسم بند اومده بود...این منظورش كیه؟

-عسل:ارتا میشه درست صحبت كنی؟ همش با ایما و اشاره حرف میزنی...
-ارتا: باشه واضح تر حرف میزنم...

بعدش یه نفس عمیق كشید و بعد چنددقیقه گفت:
-عسل...من...من دوستت دارم...اون دختری كه بانگاه قهوه ایش دلمو جادو كرد تویی...كسی كه تو رستوران دلمو لرزوند تویی...كسی كه با شیطنتاش خنده رو لبام اورد تویی...
 
Top